گاهی که دل ادم می گیرد دوست دارد یک جایی کنج تنهایی کنج فراموش خانه ای خط خطی کند

جایی که همه فراموشش کردند

با صدای غمگین یک تار

بیخود بی جهت با خودش کز کند،همینطور که هی فکر می کند یه چیزایی بنویسد

مثل حالا و نگران قضاوت دیگران هم نباشد

به روزهایی که گذشت و خاطرات تلخ شیرین و ادم هایی که امدند و رفتند و حالا که نگاه می کنی می بینی از همه دوستانی که ساعات خوشی در کنارشان بیغوله کردی سایه ای مانده است در دوردست

و چقدر لذت بخش بود شبی خیالی که همه ادم هایی که دوست داشتی و نیستند را به مهمانی دسته جمعی دعوت می کردی و می گفتی بی معرفت نبودم اگر زمان امانم نداد که بیشتر غرق محبتتان کنم اگر زود گذشت

های رفیق مقصر من نبودم ،های دوست خوبم زندگی اینطور می خاست و من عاجز بودم

و گذشت و گذشت و گذشت 

شب محرم است دلم بی تعارف هوای کربلا می خواهد


این روزها

شب است

این شب ها

همان شب است

اخ که دلم آب طالبی خنک می خواهد با دوسیر عرق

امروز که دیدم

چه بی تابانه پرواز می کنند

کبوترهای آزاد

بر روی اسمان قفس اوین

نفهمیدم

جای چه با چه عوض شده

واژها معکوس معنی می شوند

و تو باید نفهمی

و نفهمی


تابـــلوی نقاشی ، نقاش را ثروتمند کرد!

شـعرِ شاعر، به چند زبان ترجمه شد!

کــارگردان، جایزه ها را درو کرد!

و هنوز سر همان چهار راه... واکس می زند ...

کــودکی که همیشه بهترین سـوژه است!

یه سر به مرده شورخانه(بر وزن غذاخانه یا سرتراش خانه یا بنزین خانه)

یا هر خانه دیگری که ما ایرانیها می گوییم اگر بزنی

چند لحظه ای با دیدن میت یا همان مرده خودمان حالت عوض می شود

به گمونم بیشتر آدمایی که اونجا ضجه موره می زنند نه برای میت لکن برای خودشان هست

از عاقبت افتادن زبر دست اون عموهه که می شوره بدون اینکه بخاییم

بعد نماز می خونن بازم بدون اینکه بخواییم

بعد سریع بر می دارنت می گن به شرف لا اله الله

و بدو بدو تو نعش کش می برنت به سمت یه گودالی که اسمش خونه جدیدته

و تو که شکلات پیچ شدی رو می زارن اون زیر وبعد یه چندتا بیل خاک هم برای اطمینان از در نیومدنت می ریزند روت و الفاتحه..

بدو بدو تالار پذیرایی کباب رو می زنن تو رگ یه ذره هم از کیفیت بد غذا می گن

بعد خونه خودشون و خدافظ

گریه داره؟

من که از ته دل خندیدم تو قبرستون

خوب از این به بعد خودتی و خودت

حالا چه کردی؟!چقد حق ناحق کردی برای خریدن ماشین مدل بالا؟

خونتو بزرگ کردی!ویلا هم که خریدی!

مغازه هم چند باب خریدی!

ماشاله زنتم که خوشگله

خوب مونده

همین چند وقت پیش بود مو کاشته بودی

طاسی سرتم گرفته شده بود

اما سلولای مغرت از بس کار نکرده بودن فابریک رفتن زبر خاک

اینم از زندگی این دنیا

حاجی از اون دنیا اگر تونستی یه خبری بده تا شاید ما ادم شدیم

عبدالله مومنی را به خاطر دارید؟ سومین نوروزش را هم پشت میله های زندان گذراند مومنی نامه‌ای به رهبری نوشت و در آن به مصائبی که در زندان بر وی رفته است سخن گفت. وی در قسمتی از این نامه می‌نویسد: بازجویان اصرار به اعتراف به داشتن رابطهٔ نامشروع با دیگران، داشتند، قسم خوردم که به زنم پایبند بوده‌ام و نوشتم «من هیچ رفتار و عمل غیراخلاقی نداشته‌ام.»پس از خواندن کاغذ بازجویی، با مشت و لگد و سیلی به جان من افتادند و پس از کتک کاری مفصل و تحقیر و توهین گفتند «به تو اثبات می کنیم که حرامزاده و ولدزنا هستی.» نتیجه آن فرو کردن سر من در چاه توالت بود، آن چنان که کثافت‌های درون توالت به دهان و حلق من وارد و به مرحله خفگی رسیدم. می‌گفتند که «باید کاملا توضیح دهی که با چه کسی در چه زمانی و در کجا و چگونه ارتباط داشته‌ای» و حتی از من می‌خواستند که در برگه بازجویی ام بنویسم که «در دوران کودکی مورد تجاوز جنسی قرار گرفته‌ام». بارها به تجاوز و استعمال بطری و شیشه نوشابه و چوب تهدید می شدم تا جایی که فی‌المثل بازجوی وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی بیان می‌کرد که چوبی را در ... استعمال می‌کنیم که صدتا نجار نتواند آن را در بیاورد.

صفایی داشت نظرت

وجودت

که با هر نظرت خالی می کند از غم

وجودم

هنوز قول می دهم هر روز باخود

گل نکنم ابی

نیازارم موری

نخورم حقی

نترسانم کفتری

و اهسته بگذرم از کنار شاخه گلی

صفای وجودت صفا می دهد روحم

فارغ از نام ها

انسان کاملم ارزوست

افسوس و افسون

در شامگاه طریقت

خمیده از پس نمازی طولانی

به قامت ریا و حیله گری

می ایستم

آخرین نمازم مرا یاد نیست

آب وضو می سوزاند دلم را دستم را

به یاد جهنم عظمی

و بهشت کبری

که نه لایق آنم و نه مستحق اینم

دلم سیگار می خواهد

به درازای برج میلاد

دلم سیگار می خواهد

دود الود

به آلودگی هوای تهران

در هوایی که نفس نمی شود کشید

سیگار مستحب موکد است

فتوای شیخ ما بود

باور کنی یا نکنی

خودکشی واجب است

در جایی که زندگی حرام است

اگر به روزی بچم از من بپرسه چطوری کارهایی رو انجام دادی که دوست نداشتی بدون فکر کردن بهش می گم چاره ای نداشتم مجبور بودم برای زندگی کردن پا روی دلم بزارم صب تا شب بدوم و بدوم اما تو مجبور نیستی کاشکی هنوز جسارت داشتم اخ که بعد یه دوش با حوله حموم بی خیال نشستن چه حالی می ده یه کتاب بخونی که چرت پرت بگه و تو هم نقهمی چی می گه و دوس داشتی که بفهمی چی می گه

وقتی باید دست از جان شست وقتی می نویسی

وقتی ستار بهشتی،بهشتی می شود در اوین

وقتی خودت را جای او بگذاری

می بینی چقدر تا جان دادن زجر کشیده است

احساس می کنی که در هوایی و نه در زمین

وقتی دلت انچنان می گیرد که فقط یک کلام می توانی بگویی

ستار بهشتی بچه رباط کریم

اگر سری به رباط کریم زده باشی می دانی کجاست

ته تهران،ته ته تهران

اخ که دلم می سوزد

برای او برای خودم برای هر چی بچه پایینه که دغدغه داره

وباید دست از جان بشویی که بنویسی

اما می نویسیم و دست می شوییم از این زندگی که تلخ است در کام چون زهر مار


به رسم ادب در سالگردت با تاخیر می نگارم

هنوز سردی تنت بر دستانم و بر روحم و بوسه اخر بر تربت کربلا بر بازویت را یادم است

نارفیقی فراموش کردنت است که هرگز نارفیق نمی شوم

سه سال که سهل است سه هزار سال هم بگذرد خنده ات از دیدگانم نمی رود

هنوز هر وقت که از کویت می گذرم محال است اهی نکشم

سه سال گذشت و چه زود و چه سخت رفیقی که پیریش را می دیدم تنهایم گذاشت

یادت گرامی در دلم سید عزیز

خواب را از چشمان می رباید

غربت نامش

به سنگینی کوه

به سهمگینی طوفان

و غم را بر جان چیره می کند

یادش

مجالی نیست برای ماتدن

در این بیغوله

بخواب دائم الخواب

بی خبر از حال خراب من

بخواب

نصف ادمایی که می شناسم نالانند از زندگی شاید هم بیشتر و مابقی  هم تقریبا بی خیال زندگی

خودم هم جزو دسته اول هستم اصلا یکی از منتقدین سر سخت زندگی

کلا ادم شاد گیر نمی اد اگر گیر بیاد باید بزاریم جزو دسته ادمای خاص که نسلشون در حال انقراضه

یکیش رو می شناختم که..

راسته که این دوره زمونه ادم شش دانگ گیر نمی اد همه یا دو دنگ هستند یا سه دنگ بالاخره یجای کار باید بلنگه

مثل فیلما که پول داره مریضه بی پوله شاده یکی همه چیز داره ولی یه چیز نداره

زندگی هر کدوم از ما هم یه فیلمنامست فقط باید بلد باشیم بنویسیم


این چند روز و اجلاسی از نوع غیر متعدها
گذشته از برگزاری و نوع کشورها که اگر دولت اصلاحات بود هم برگزار می شد
یحث  بر سر این است که اگر دولتی مشروعیت خود را از دست بدهد انوقت مردم دیگر اعتمادی بر کردار و اعمال ان دولت ندارند و از هر حرکت ان ابراز نارضایتی می کنند
سیاست ها و تفکرات اشتباه باعث شد که این اجلاس همانطور که پیش بینی می شد نه تنها سودی از ان کشور نکرد بلکه باعث فرو افتادن پردهایی در برابر خودشان شد که چقدر سیاسی خارجی فعلی مورد انتقاد کشورهای دیگر است
شاید این اتفاقات تلنگری باشد تا با تجدید نظر در سیاست های خارجی لااقل این همه هزینه بر دوش ملت وارد نکنند

یا علی برخیز عدالت بین
نام از تو بردند و نان از تو ساختند
کاخها بر کوخها ساختند
حاکمانی دیدم که از تو گفتند اما منش از تو نبردند
نام تو را برایم افسانه کردند از تو زیاد شنیدم اما عملی ندیدم
...
من و هم نسلیهایم شاید به اسمت عادت کردیم اما به تو نه

مگر تو نگفتی مـن حـاضـرنـيـسـتـم تـا ديـوار خـانـه ام از ديـوار مـنـازل بيچارگان بالاتر و خانه ام از خانه مستمندان بهتر باشد

یا علی برخیز عدالت بین

زندان اگر از قصر هم باشد

بازهم زندان است

شلاق طلا هم باشد باز شلاق است

چه تضاد ناهمگونیست زندان قصر!!

زندان بی حصار

به وسعت دلهای بسته از ترس

قفل شش منی بر دهانم

راستی چه در سر داشتم

عدالت

من به عدالت شک دارم

من به عقل عدالت پرور شک دارم

طبیعت مادر بی عدالت

ای نامهربان مادر

تا نباشد پوست لطیف اهو

پنجه تیز شیر به چه کار اید؟

تا نباشد کوخها

کاخ ها چه معنا دارد؟

طبیعت مادر بی عدالت

تا نباشد فقیر

غنی چه معنا دارد؟

کجای این دنیا

در کدامین پستو

در کدامین دالان

طلسم عدالت را بستند

طبیعت مادر بی عدالت


نصیحت لقمان حکیم به پسرش

پسرم انگاه در سفر هر کسی به تو مجانی سیگار تعارف کرد بدان برای تو حیلتی دارد

یا سیگار را نگیر و یا اگر گرفتی سریع بپیچ که درخواستی دارد!!



بابا هم به لقمان می گویند چقد راحت با پسرش حرف می زند


کلمات نامفهومی توی ذهنم هست

که دوست دارم باهاشون جمله بسازم یاد زنگ انشا می افتم که چند تا کلمه بود و جمله سازی

می گم اگه تونستم جملمو می سازم اگر هم نشد که نشد...مگر قرار همیشه بشه

گذر لوطی صالح

شوش

تضاد دیالکتیک

باغ پسته

لواسون کوچیک

برج زعفرانیه

احمدی نژاد

کرواکچسی

سال 84

زیپ

اخخخخخخخخخخخ

22 بهمن 88

18 تیر

رامسر

کهریزک

خدا و مذهب

ناصرالدین شاه

سرسره ناصری و پادگان

مهندس

عمالدین باقی

این کلمات ریشه در ضمیر ناخوداگاه من داشت

جمله ام را ساختم اگر چه نه موزون بود و نه زیبا


با اینکه زیاد از فیلمای محسن مخملباف خوشم نمی اد

اما فیلم فریاد مورچه ها رو دوست داشتم یه سکانسشو

شب زفاف زن و مرد

مرد می گه من هنوز برای پدر شدن امادگی ندارم

وقتی ادم تصمیم می گیره که یه بچه رو به این دنیا بیاره یعنی این دنیا براش انقدر لذت بخش و خوبه که دوست داره تولید نسل بکنه و یه ادم دیگه رو هم به این دنیا دعوت کنه که اونم از این دنیا لذت ببره..

واقعا بعضی وقتا ادم دوست داره یقه بابا ننشو بگیره بگه اخه واسه چی؟! مگه من دوست داشتم بیام که منو به دنیا اوردید؟!

گاهی که ادم می شینه فلسفه زندگی رو نگاه می کنه انقد مسخره به نظرش جلوه می کنه که دوست داره بشینه و فقط نظاره گر باشه

زندگی چیست؟!امدن به این دنیا بدون انکه بخواهی پیر شدن بدون انکه بخواهی

و مردن بدون انکه بخواهی..

این شعر فروغ رو دوست دارم

زندگی شاید  ان نخ سیگاریست

که در  حالت رخوت گون دو هم اغوشی می کشیم







هوای داغ بندر ای می چسبد

انجا که گرمی خون مردمش از دمای هوای بیشتر

و نمک مردمش از شوری ابش بیشتر

ودریای به رنگ وسعت دلها ابی

بندر من امدم







امروز می نویسم گمنام از رفیقی که الان ورای مرزهای وطن در داغ مادر و غم تهمت ها سر می کند روزگار..

می نویسم برای روح اله اوحدی

روح اله هزینه روشنفکری و تعادل و تعامل انگ جاسوس بودن و جلای وطن است

از این جا اعتراف می کنم بسیار از تو اموختم انگاه که نوجوان بودم و علاقمند به فعالیت سیاسی تو دستانم را گرفتی

همیشه استاد بودی برایم

دیروز که از سعید شنیدم رفتی و غریبانه در بلاد غربت تنها ماندی بغض گلویم را گرفت

با خود گفتم از تو متعادل تر؟!

از تو نجیب تر؟!

این همه ان هزینه ایست که باید برای ادم بودن پرداخت در جامعه ای که چوبی شدند ادمها

خاطرات صفحه دانشگاه

خاطرات 4 سال فعالیت با هم بودن

نمی گذارد که بی تفاوت باشم به تو که روزی روشنگر راهمان بودی به عنوان بزرگتر و برادر

وهنوز صدایت طنین انداز گوش من و مهدی و بقیه بچه ها است

می بینی روح اله این هم نتیجه رعایت کردن خط قرمزهاست

شدیم توپ چهل تیکه ای که هر تیکه از بچه ها در گوشه ای از دنیا اواره شدند

بماند تا بعد بغض گلویم را می فشارد

من خواب بودم

در کجای تاریخ بیدار شده ا م

امروز چه روزیست؟

چه سالیست؟

قرنها بی خوابی کم بود

خوابم می اید

مرا در اغوش گیر ای تاریخ


روزگار غریبیست

همه چیز برعکس شده

انسانها وارونه شدند

نگاها عوض شدند

چهرها درهم شدند

مدل ماشین ها بالا رفتند

رفاقت ها تو خالی شدند

معرفت ها کم شدند

وقتی پولها زیاد شدند

عشق ها مجازی شدند

ارایش ها غلیظ شدند

ادمها که چوبی شدند

دروغ ها که زیاد شدند

دماغ ها جراحی شدند

حقوق ها کم شدند

فقیر ها زیاد شدند

دل ها خونین شدند

زندانی ها صد چندان شدند

حرف ها جفنگ شدند

روزنامه ها تعطیل شدند

نداها در گورها دفن شد

چشمها اشک الود شدند

خونها جاری شدند

شبها بی ستاره شدند

من امشب بی خواب شدم

در دل این شب

یادها

رفاقت ها

دوستی ها

گذشته ام

همه و همه در یادم

تشویش بی خوابی

وناملایمت های بی انتها

از دوستان و غریبه ها

خلاصه روزگار غریبیست نازنین

همه چیز بر عکس شده


چند وقتیس که از سیاست و هر چه در ان می گذرد بی زارم

از ملامت ها نمی هراسم

اما گور پدر هر چی بود و هست

درست بشو که نیست پس بزار باشه هر طوری هست

بزار بخورن چپاول کنن

مردم رو بدبخت کنن

به ما چه؟!مگر اینهایی که الان تو زندان ستم دارن می پوسن کسی به فکرشون هس

برای کی برای چی؟!

به خدا روزنه امیدی نیست

نه که نباشه

اما انقدر دیوار جهل ضخیمه که هر کورسویی بود نور راه خودش رو گم می کنه

تاریخ چه قضاوت می کنه نمی دونم

چه می خاستیم و چه شد

فقط می تونم بگم رفقا در بند شرمنده ام

وشاید فردا

شاید

اما ...تزلزل اندامها را سست کرده

روزهای غم بی انتها و حکایت ما شده پایان روز سپید شبی سیاه است

از که مدد بگیریم در این صحرایی که گلهایش به جرم سبزی محکوم به خشکی هستند

دنیایم شده لاکم

بر پشتم

سیاه تاریک اسمانم

انقدر عاقل شده ام

که همه حرفها ناحق است

زندگی خلاصه شده در یک حرف

لاک پشت زندگی


هر سایتی رو می زنی که اندکی مفید بود به یغمای فیلترینگ رفت

بیشتر دلت می گیرد وقتی می بینی مجال فکر کردن نیست از هر چه اندکی باعث ارامش روحت می شود می ترسند کافیست کورسویی از امید ببیند با ملات جهل می پوشانند

نیازی نیست سیاسی باشد دیگر به فرهنگی هم رحم نمی کنند

وای که زبانه می کشد اتش درونت از این همه خفقان

کافیست تا واقعیت را بفهمی تا حقیقت به اندازه کافی تلخ شود

امان از دست تو ای مقام عظمای فرهنگی

امان!!


دست نداشت

بر روی ویلچر

اما توانگر بود

خندهای بر لب

روزگاری از غم

شادی ای شادی

کجایی؟

رخت بر بستی از دلها

کجایی؟

با هر لبخندش با هر تبسم و شکرش

سرنوشت را به تمسخر می کشید

امید نامش بود

و پیشه اش بود  امید

نمور بود تنگ

غم بود رنج

وسلولی با یک روزن

سلول که تنگ تر می شود

سیاهی که عمیق تر می شود

دنیایت وسعت می یابد

ماهی تنگ اب

ودریای به وسعت تنگ اب

اسفندماه روز دوازدهم

جمعه ای سوت کور بسان همه جمعه های روزگار

و شاید غم انگیزتر

یاد خاطراتی نچندان دور افتادم

اینجا که نوشتن ازاده اگر چه بیروزن از این جا حرف زدن ممنوع

امروز انتخابات مجلسیست فرمایشی برای حکومتی که رفته رفته برای تاریخ ایران نمادی از دیکتاتوری مطلق می شود

یاد شب انتخابات 88 افتادم ستاد شیخ مهدی

ساعت 10نیم شب سایت فارس

اعلان نتایج انتخابات و موج ناامیدی

ان شب قرار بود تا به صبح بیدار باشیم به امید تغییر چه شعار امیدوار کننده ای

همان ساعت بود که زدیم بیرون به سمت ستاد میرحسین ولیعصر

تبریک میرحسین! فضا گنگ بود..به سمت وزارت کشور که می رفتی میدان فاطمی لباس شخصی ها هنوز دست به چوب نشده بودند شیرینی پخش می کردند..شب درازی بود..فردای روز انتخابات که دیگر هیچ..بهت سراسری بود ..برگشتم ستاد نزدیک ظهر..عده ای در حال تخلیه ستاد بودند هنوز بچه های سایت بودند.. چند تا از دراویش را دیدم اه فغان کنان واقعا گریان می گفتند ما تا دیروز یک بار هم رای نداده بودیم اشتباه کردیم و حالا تقلب شده به جرات می توانم بگویم اولین اعتراض را من ظهر فردای انتخابات در ستاد کروبی توسط چند تا درویش دیدم که امید به تغییر در حال روزشان دل در انتخاب کروبی داده بودند.

گذشت و کم کم روزهای سختی اغاز شد جوانها به خون کشیده شدند و ازادگانی در بند..

روزهای سرکوب بخاطر بیان افکار .در حصر شدن رهبران فکری..روزهای ترس روزهای وحشت از گلوله..

به جرات می توان گفت که دیگر امید به تغییر یا اصلاح با این طور انتخابات به پایان رسیده

این مجلس که با این چنین انتخاباتی تشکیل بشود نه مردمیست نه می تواند احیای حق مردم کند.

امروز مرا برد به خاطرات بعداز انتخابات که چه ساده لوحانه دل در گرو تغییر داده بودیم

نه فقط تغییر قدرت که نسل ما به دنبال قدرت نبود و فقط به دنبال حق از دست رفته اش