حالا دیگر با الطاف کریمه مسافرت رفتن که هیچ ماشین سوار هم خاطره میشود

دیگر باید بگویم یادش بخیر سوار ماشین می شدیم بجای استر و الاغ اجاره ای..

یادش بخیر مسافرتی می رفتیم..یادش بخیر بنزین لیتری 100تومان بود ..یادش بخیر روزهای خوشی داشتیم..یادش بخیر نان سنگک 100تومانی...یادش بخیر گاز و اب ارزان..یادش بخیر خانه مان لامپ روشن داشت..یادش بخیر هر روز حمام می رفتیم..یادش بخیر میوه ای می خوردیم..یادش بخیر غذای سیر می خوردیم..یادش بخیر سوار تاکسی می شدیم...

دیگر باید پاها را قوی کرد به طولانی راه رفتن اصلا مگر چه اشکالی دارد راه برو هم ورزش است هم طی مسیر..البته نمی دونم بعد از یک پیاده روی طولانی و مصرف ان هم انرزی بینوا با چی شکم گرسنه را سیر کنیم..

اخر بازهم با الطاف کریمه نان بربری هم دانه ای 1000 تومان است..دیگر به نظرم اهداف ملوکانه دولت کریمه که مد نظرش بود اهالی تهران را به ولایاتشان بفرستد تحقق یافت چون دیگر چاره ای برای این جماعت پابرهنه شکم گرسنه باقی نخواهد ماند جز هجرت به دهات و ولایات..

دوستان به قول جنتی جنت مکان خود را برای ریاضت اماده کنید که دیگر یادش بخیر و گذشته ها گذشت...

صبح زود که از میادین شهر گذر می کنم جماعتی کارگر را می بینم در سرمای لرزان کز کرده در گوشه ای معمولا با لباس های مندرس و با کفشی نیم بند اکثرا ایرانی هستند و هر از چند گاهی افغانی هم می بینی

نشسته  و هر اتومبیل که از کنارشان اهسته عبور می کند اینان منتظر برای دویدن به سمتش که شاید کارگر بخواهد

گاهی دیدم که برای کسب این مقام یعنی کارگری به جدال هم پرداخته اند

اکثرا ما حتی اجازه نگاه کردن به این بینوایان را هم به خود نمی دهیم رو برمی گردانیم و سریع از جلویشان رد می شویم.. من هر از چند گاهی خوب به چهره اینان نگاه می کم به چین و چروک صورتشان به دستانشان خوب نگاه می کنم که در سرما برای درست کردن ملات برج و باروی از اینان بهتران متحمل ترک شده و غمی را که در نگاه شان است خوب می فهمم

نگاهشان می کنم البته عاجزانه برای خود برای مملکتی که غم فقر عادی شده ..می دانم که اینان کودکانی چشم به راه دارند

می دانم که اینان خانوادهای دارند منتظر و برای همین رنج کار سخت را  بر خود هموار می کنند..

هر روز که از عمر کوتاهم می گذرد و هر سالی که بر سنم افزوده می شود بر غمم نیز افزوده می شود

این ده روز محرم که گذشت و دیدم که این مردمان  چگونه بر سر خویش می زنند در غم واقعه ای 1400ساله اما از غم هموطنان  خویش فارغند به این حر ف بیشتر پی می برم شاید در گذشته این حرف را به کل رد می کردم اما هم اکنون خود به این نتیجه رسیده ام که مذهب ما افیونی برای مردم ما گشته لااقل در جامعه ما..با مذهب و ائین مذهبی برای خود بی حس کننده ای ساخته ایم و عقد های خویش را با ان تخلیه می کنیم و دچار یک نوع نعشگی ناشی از ثواب و ارامش خاطر می شویم..

روزگاری پیش در جمعهای روشنفکری می نشستیم خوب سیگار می کشیدیم و خوب حرف می زدیم و در ارزوهای دوردست دموکراسی و تحزب غرق می شدیم اما امروز که با چشمان خود می بینم فقر مردمانم.. محلهای را در وسط پایتخت می بینم که هنوز گاز ندارد..دخمه ای را می بینم که چندین نفر در ان زندگی می کنند ..در 20 کیلومتری پایتخت کوره دهاتهای را می بینم سراسر فقر.. دیگر حرهای قشنگ نمی زنم  چون می دانم که شکم گرسنه حرف قشنگ نمی فهمد..

شاید بگویید دچار پوپولیست شده ام اما درد اول مردمم فقر است واین را من کاملا درک کرده ام..

در این اندیشه ام که حکایت ما چگونه است حکایت مردم ما

احترام به مذهب سر جای خود

خدا هم که روی سر ما جا دارد

اما چگونه است که غم همه زندگی ما را فرا گرفته است

از صبح کله سحر که بر می خیزیم

تا بوق سگ که خواهیم خفت با غم زندگی می کنیم با غم کار می کنیم خانه که می ایم مراسم غم انگیزحرفهای غم انگیز

اگر به ملایان بگویی می دانی  چه جواب خواهد داد؟

شاید باور نکنی ولی من جوابش را به تو می گویم شاید به ان دلیل که با این جماعت از کودکی  که قرین انقلاب اسلامی بوده بزرگ شدیم اگر در خانواده ات ملایی نبوده یا در همسایگی ات بوده یا در کوچه خیابان دیده ای یا انقدر این مد ملابازی زیاد  شده که اطرافیانت به ملای لباس شخصی تبدیل شده اند

 و تو را به مثابه یکی از همانا سعی در هدایت دارند یا آنقدر در تلویزیون می بینی و می شنوی که حالاتشان را از بر می شوی شبکه یک را می زنی ملایی نشسته از اخرت و عقبی می گوید شبکه دو که می زنی در برنامه کارشناسی اقتصادی ملایی از مزایای هدفمند کردن یارانها می گوید شبکه سه ملایی در مورد ورزش افاضات می کند شبکه چهار نمایندگی اقا در دانشگاه از جامعه علمی می گوید شبکه پنج فیلم وسریال که ملایی نقش اول ان را ایفا می کند..شبکه شش هم که خبرها و اتفاقات حوزه را سمع و بصر ما می رساند....القصه می گفت جوان اگر می دانستی تو را چه در انتظار است در ان دنیا دیگر به سراغ شادیهای زود گذر نمی رفتی و مابقی عمرت را در راه خداپرستی صرف می نمودی..

نمی خواهم زیاد گیر بدهم..  گیر دادن به این قصم چیزها دیگر دمده شده ...همه گیر می دهند وگویی ملاک روشنفکری به مجیز گفتن به ادات و مناسک مردم عامه است.می دانم که یک ادم روشنفکر با یک ادم عامی فرق دارد همانطور که یک روحانی با یک عوام کالانعام فرق دارد..خلاصه خستگی من از دیگران نیست از خودم است که با غم زندگی کردم..خستگی ام از جبر زمانی و مکانی است که مرا به این  دام اسیر کرده از اینکه مذهبی دارم سراسر غم و  حسرت از این که بدبختانه جرات تغییر هم به خود نمی دهم و لااقل عرضه تغییر احوالات خود را هم ندارم..

 

 

در این شب ماتم زده

تو را می خواهم رفیق

 دلتنگتم

دیوانه وصالت

مرا بخوان

با خود ببر

دیگر مرا بی تو طاقت ماندن نیست

نه دلم می اید بگویم نارفیق

نه ماندی که  بگویم رفیق

رفیق به تو محتاجم کجایی؟

مرا دریاب سعید مرا دریاب

هر لحظه در پیش چشمانمی

می بینمت ولی نیستی  کجایی؟

اه جرعه شرابی مرا بس است

به یادت می زنم رفیق کجایی؟

رفتی سعید مرا تا عمر هست

در فراقت چون شمع می سوزم می سازم

یادت در خرابه دل من جاودان