گاهی که دل ادم می گیرد دوست دارد یک جایی کنج تنهایی کنج فراموش خانه ای خط خطی کند
جایی که همه فراموشش کردند
با صدای غمگین یک تار
بیخود بی جهت با خودش کز کند،همینطور که هی فکر می کند یه چیزایی بنویسد
مثل حالا و نگران قضاوت دیگران هم نباشد
به روزهایی که گذشت و خاطرات تلخ شیرین و ادم هایی که امدند و رفتند و حالا که نگاه می کنی می بینی از همه دوستانی که ساعات خوشی در کنارشان بیغوله کردی سایه ای مانده است در دوردست
و چقدر لذت بخش بود شبی خیالی که همه ادم هایی که دوست داشتی و نیستند را به مهمانی دسته جمعی دعوت می کردی و می گفتی بی معرفت نبودم اگر زمان امانم نداد که بیشتر غرق محبتتان کنم اگر زود گذشت
های رفیق مقصر من نبودم ،های دوست خوبم زندگی اینطور می خاست و من عاجز بودم
و گذشت و گذشت و گذشت
شب محرم است دلم بی تعارف هوای کربلا می خواهد
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۵ ساعت 21:5 توسط اباذر
|
شعر را دوست دارم نوشتن را هم دوست دارم.هر آنچه مرا لحظه ای به تعقل اندازد دوست دارم