اگر به روزی بچم از من بپرسه
چطوری کارهایی رو انجام دادی که دوست نداشتی
بدون فکر کردن بهش می گم چاره ای نداشتم
مجبور بودم برای زندگی کردن پا روی دلم بزارم
صب تا شب بدوم و بدوم
اما تو مجبور نیستی
کاشکی هنوز جسارت داشتم
اخ که بعد یه دوش با حوله حموم بی خیال نشستن چه حالی می ده
یه کتاب بخونی که چرت پرت بگه و تو هم نقهمی چی می گه و دوس داشتی که بفهمی چی می گه
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۰۶ ساعت 0:0 توسط اباذر
|
شعر را دوست دارم نوشتن را هم دوست دارم.هر آنچه مرا لحظه ای به تعقل اندازد دوست دارم