مرا به خود می خواند
غریو تنهایی سر میداد
وهم ناله با من
با زبان بی زبانی
رازها در دل نهفته داشت و معشوقه ای در بر
زرد گونه ای سیاه بخت
با تلاطمی از رویا...
نشخوار گاو را دوست دارم
دستگاه پیشرفته ایست!
و باز کوره راها مرا به خود می خواند
مرا به خود می خواند
غریو تنهایی سر میداد
وهم ناله با من
با زبان بی زبانی
رازها در دل نهفته داشت و معشوقه ای در بر
زرد گونه ای سیاه بخت
با تلاطمی از رویا...
نشخوار گاو را دوست دارم
دستگاه پیشرفته ایست!
و باز کوره راها مرا به خود می خواند
برگهای زرد به ثمر نشسته اند
هر برگ که راهی خزان می شود
تو را به یاد می اورد هنوز
طراوت از دست رفته
سرمای تن بی جانت
و نگاهی که گرمایی نداشت
و وداع اخرین
باور نمی کنم هنوز
دوسال گذشت از روز واقعه
پ ن 2:
تقدیم به رفیق ابدی
سید سعید
کوچک زیبا
فاخته ای عاشق شیدا
در قفس تنها تنها
دوستش داشتم
دانه آبش به راه بود
بی معرفت بود
روزی از قفس پرید
وحالا بیشتر دوستش دارم
جرات پریدن داشت
در دور دست دور
برقی از نور
تشنه کام
حریص
دوان
و دلی پر امید
گذشت و حال
سراب بود و فریب
وهنوز حریص تشنه و دوان
و دلی ناامید
دل جامانده در آن سراب
باقی
اتشی در دل زبانه می کشید
شعله اش گر می گرفت
به زبان که می رسید
سرخ می شد
سرخفامیش سر سبز به باد می داد
و کس نمی دانست
که سربداران
اتشها در دل داشته اند
و عقربه های بیچاره دوان
حیران
از پی هم
وصالی نبوده ونیست
و تمام ابدیت تا ازلیت فقط حیرانند
که چه می کنند
فقط پیر می شوند
بی شک پیرترین حیران زمانند
از تاریکی
ظلمت
راهی بس طولانی
از انجایی که می سوزانندت به جرم وفاداری
دروغ بود دروغ
نیرنگ الا نیرنگ
و سهم من چند دروغ بود
شنیدم و گذشتم
سنگی به دست
کینه بر دل
خصمی بر جان
پرواز را کشت
غمها را کاشت
هم خاک من
شب فروریخت
ای هم صدا
اکنون کجایی؟
در دل نگه داشتم
برای روز مبادا
ماند و ماند
نمی دانستم می گندد
گندید
پر کرد بویش مشام تلخم را
دیوار تردید
هر لحظه قد می کشید
شک ملاتش بود
پی اش از ناامیدی
اجرهای بدبینی
به نظاره که می نشستم
رخنه می کرد ترس در وجودم
نردبانی می خواهم.
نردبانی از جنس عشق
که ایمان بیاورم