به مناسبت سالگرد معلم شهید دکتر علی شریعتی

 

در نوجوانی زمانیکه در پشت نیمکت های کلاس درس فیزیک می نشستیم و معلم جوانمان که معلوم بود خود هنوز دانشجو است از شریعتی می گفت و  می گفت که شریعتی کاری کرده بود که در دانشگاه تهران  پسران دستان دختران را رها می کردند و در حسینیه ارشاد پای صحبت های دینی می نشستند انوقتها فقط معلم برایمان تعریف می کرد و ما شاید زیاد درک نمی کردیم که چه می گوید اما از همان موقع علاقه ای به او احساس کردم. کتابهای شریعتی روی طاقچه خانه مان خاک می خورد و با بلوغ جسمی زمان بلوغ فکری نیز فرا رسید

و من این بلوغ را با کتابهای شریعتی شروع کردم وقتی تشیع علوی و تشیع صفوی را می خواندم وقتی پدر مادر ما متهمیم را می خواندم حرفهای جدیدی را می دیدم که زمین تا آسمان با منبرهای ملایان  و دور بریهایم فرق داشت گویی دین تاز های بود، حرفهای جدید با این که  سالها پیش گفته شده بود ولی بوی تازگی می داد

و همین رمز موفقیت او بود قرائت جدید و صریح از دین

که بر دین موروثی و خرافاتی و محافظه کار و درباری می تاخت

شریعتی از مذهب یک ایدئولوژی ساخت جوانان را انقلابی کرد اسلام را سیاسی کرد و  قیام سرخ حسینی را آنچنان جذاب کرد که شهادت را بهتر از زندگی در برابر دیدگان می نمود

با شریعتی نوجوانیم را سپری کردم و جوان شدم و کلمات او را آنچنان با حرارت بیان می کردم که گویی روحش در من حلول کرده است..

و اما دیگر نمی خواهم با شریعتی باشم و سخنرانیش را گوش بدهم دیگر نمی خواهم روح انقلابی داشته باشم و اباذر باشم و دیگر نمی خواهم کار حسینی کنم، بس است تجربه اسلام سیاسی بس است شریعتی....

ژاله اصفهانی

 

گیاه وحشی کوهم، نه لاله ی گلدان

مرا به بزم خوشی های خودسرانه مبر

به سردی خشن سنگ خو گرفته دلم؛

مرا به خانه مبر

زادگاه من کوه است

ز زیر سنگی یک روز سرزدم بیرون

به زیر سنگی یک روز می شوم مدفون

سرشت سنگی من آشیان اندوه است

جدا ز یار و دیارم،دلم نمی خندد

ز من طراوت و شادی و رنگ و بوی مخواه

به غیر حسرتِ پرخشم و آرزوی مخواه

گیاه وحشی کوهم در انتظار بهار

مرا نوازش و گرمی به گریه می آرد؛

مرا به گریه میار...!

کلاغکان در دستهای بسیار

سیاه نمودند  روزگار ما

آسمان سیاه گشته بود

غار غارشان گوش فلک کر کرده بود

کلاغان چه شهر ما زشت کرده بودند

پرندگان همه حیران از این بی حیاهان

نه جرات نغمه ای نه توان سرودی

کلاغان بر سر جیفه ها

سرود پیروزی سر می دادند

پرندگان فقط نظاره گر بودند

اه یعنی می رسد روزی

که پرندگان بتوانند بسرایند

نمی دانم

کلاغان بسیار بودند بسیار

با چنگال و منقار تیز

کبوتران سفید کجایید؟

می دانم در بندید

ولی نهراسید و نترسید

و بدانید که از پس این شب سحریست

 

سید حسن حسینی

 

پدر آمد از راه

دستهایش خالی

کودکان چشم به دستان پدر

سفره خالی را

پدر از پنجره بیرون انداخت

سفره قلبش را بار دیگر گسترد

بچه ها

آن شب هم

-         مثل دیگر شب ها –

یک شکم سیر محبت خوردند !

 

فضای سیاسی امروز جامعه ریشه در فرهنگ چندین قرن گذشته ایران دارد

ریشه در در حکومت تشیع صفوی و حکومت درویشی قاجاری.اتفاقات و اظهار نظرهای مختلف سیاسیون ایرانی که علی رقم نظرات خود بیشتربه حمایت تلویحی و اجباری و یا سکوت می پردازند بیانگر نوعی تقیه  می باشد

تدین ظاهری در رفتار روزمره و ظاهرالصلاح بودن گویی از همه چیز مهمتر می باشد و نوعی وابستگی تشکیلاتی بر خیر مردم ترجیح داده می شود..

وقتی  می بینی نخست وزیر ژاپن به دلیل عملی نشدن وعدهایش استعفانامه اش را تقدیم مجلس می کند و با چشم گریان از ملتش عذرخواهی می کند چقدر حسرت صداقت این کافران نجس(از دید بعضی) را میخوری و وقتی از مسلمین دروغ مصلحتی می شنوی می بینی چقدر از آزادگی عقب هستیم..

آزاده بودن یک نعمت است که در وجود انسانها نهاده شده است انسان می تواند بی دین ولی آزاده باشد و می تواند بادین ولی اسیر دروغ و ریا بود...


*به حضراتی که در کامنتای خصوصی تهدید می کنند باید بگویم که من دچار خود سانسوری شده ام باز هم بفرمایند چشم بیشتر خفه میشوم!..

انکه زر در ترازوست

زور در بازوست

و آنکه به دلار دسترس ندارد

گویی در همه دنیا کس ندارد


*گفتم یه چیزی نوشته باشم جدی نگیرید

*روز مادر بر همه مادران حال و مادران آینده مبارک باد

 

به مناسبت طرح حجاب وعفاف این چند سطر از دکتر را می گذارم تا بازخوانی باشد بر امر حجاب قبل و بعد از انقلاب و روشنفکری دینی تا طالبانیسم دینی..

انچه در همه پدر و مادر ها مشترک است ، این است که مذهب را طوری تعریف می کنند که انگار شیپور را از طرف دیگرش باد می کنند!  توصیه هایی که به نسل جوان می کنند اینطوری است:

درست مثل این است که طبیبی – یه به هر حال ادمی – دائم به کسی که لبش زخم شده یا صورتش جوش زده بگوید که << جوش نزن >> و << زخم نشو >> . و بعد هم بگوید که به طور مثال << زخم شدن دهن فلان بدی را دارد ; جوش صورت فلان قدر بد است !

این اگر چه درست است – اصولا چه تاثیری دارد؟چه می خواهد بشنود و چه نتیجه ای می خواهد بگیرد؟ به جای این صحبت ها باید فهمید چه عواملی باعث شده که این جوشها در زندگی روحی این بچه و این نسل به وجود امده ; ان ریشه ها را باید یافت.

تجربه نشان می دهد که به عنوان اینکه دین فلان چیز را می گوید ، نمی شود حجاب را بر زن تحمیل کرد ، و عبادت را بر پسر تحمیل کرد ، مگر اینکه یک اگاهی انسانی پیدا کند و اینها نماینده یک طرز فکر باشد.

ایا در عوام ما پوشش اسلامی به عنوان یک طرز تفکر خاص است؟ نه ، طرز تفکر خاص نیست ، بلکه به عنوان یک تیپ خاص است ، که در ان مومن دارد ، فاسق دارد ، بداندیش دارد ، خوش اندیش دارد ، خلاصه همه جور ادمی دارد! البته حجاب غیر از چادر است . چادر فرم است.

اصل قضیه این دختری که الان می خواهد پوشش را انتخاب کند ، انگیزه اش چیست؟

معمولا انگیزه این است که << مادرم همینطور بوده ،خاله ام همین طور بوده ، محیطمان همین طور است. >>این یک لباس سنتی است ; نشانه عقب مانده در حال مرگ است.جلویش را هم نمی توان گرفت ; بخواهی ده سال دیگر ادامه بدهی ، بعد از سال یازدهم تمام می شود.رشد و تکاملش به سمت ریختن این حجاب است ، یعنی تکامل جامعه به سمت ترک ان سمبل های سنتی املی.

بنابراین شما طرز فکر بچه ها را عوض کنید ، انها خودشان پوشش را انتخاب خواهند کرد; شما نمی توانید مدلش را بدوزید و تنش کنید!او خودش انتخاب می کند.شما رابطه عاشقانه بین او و این عالم بر قرار کنید ; او خودش به نماز می ایستد.هی به زور بیدارش نکنید!

 

حسین پناهی

 

خوشا به حال لک لکا که خوابشون واو نداره

خوشا به حال لک لکا که عشقشون قاف نداره

خوشا به حال لک لکا که مرگشون گاف نداره

خوشا به حال لک لکا که لک لک اند!

 

سیمین بهبهانی ، بانوی غزل ايران 
 

بگو چگونه بنویسم ؟ یکی نه، پنج تن بودند
نه پنج، بلکه پنجاهان به خاطرات من بودند

بگو چگونه بنویسم که دار از درخت آمد
درخت آن درختانی که خود تبر شکن بودند

 

بگو چگونه بنويسم که چوب دارها روزی

فشرده پای آزادي بفرق هر چمن بودند

نسیم در درختستان به شاخه ها چو میپیوست

پیام هاش دست افشان بسوی مرد و زن بودند 

 

کنون سری به هر داری شکسته گردنی دارد

که روز و روزگارانی یلان تهمتن بودند

چه پای در هوا مانده چه لال و بی صدا مانده

معطلند این سرها که دفتری سخن بودند

مگر ببارد از ابری ، بر این جنازه ها اشکی

که مادران جدا مانده ز پاره های تن بودند

 

زداوران بی ایمان چه جای شکوه ام کاینان

نه خصم ظلم و ظلمت ها که خصم ذوالمنن بودند