کلاغکان در دستهای بسیار

سیاه نمودند  روزگار ما

آسمان سیاه گشته بود

غار غارشان گوش فلک کر کرده بود

کلاغان چه شهر ما زشت کرده بودند

پرندگان همه حیران از این بی حیاهان

نه جرات نغمه ای نه توان سرودی

کلاغان بر سر جیفه ها

سرود پیروزی سر می دادند

پرندگان فقط نظاره گر بودند

اه یعنی می رسد روزی

که پرندگان بتوانند بسرایند

نمی دانم

کلاغان بسیار بودند بسیار

با چنگال و منقار تیز

کبوتران سفید کجایید؟

می دانم در بندید

ولی نهراسید و نترسید

و بدانید که از پس این شب سحریست