برای نشنیدن صدای ضجه کودک
برای نشنیدن صدای کمک ان گدای خیابانی
صدای اهنگش را انقدر زیاد کرده بود که سر درد گرفته بود
برای ندیدن فقر مردم عینک دودی زده بود که دگر هیچ جای دنیا را نمی دید
برای نفهمیدن گاهی خود را به خریت می زد
زندگی اش شیرین بود
گاهی نمی توانست نگاهش را بدزدد
به ناچار تلاقی می کرد نگاهش با نگاه ملتمسانه کودک
اوایل سری تکان می داد
با بی رحمی می گفت پولی ندارم
فال نمی خواهم
جوراب دارم
من خودم گل هستم
بعد کم کم دلش می سوخت
کم کم به فکر فرو می رفت
دنبال راهی بود
اواخر سر در گم بود
بی تاب بود
واین چنین وجدان خاموش بیدار می شد
فریاد خفته ای بیدار می شد
و این اواخر که فهمیده بود
زندگی اش زهر مار بود
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۱۱ ساعت 12:18 توسط اباذر
|
شعر را دوست دارم نوشتن را هم دوست دارم.هر آنچه مرا لحظه ای به تعقل اندازد دوست دارم