مرده ام

چندی پیش فهمیدم

مرده ام

حرف می زنم

غذا هم می خورم محض احتیاط

اما باز مرده ام

کره خاکی را هم اشغال کرده ام

اکسیژن را هم هدر می دهم

اما باز هم مرده ام

از ان زمان مردم

که شرافت را با نرخ روز دلار سنجیدم

مرده ام

ازادیم را با صف سکه عوض کرده ام مرده ام

و انسانیت را با مشتی پول

مرده ام

و من مرده ای متحرکم در شهر مردگان متحرک

اینجا همه مرده ان

صدا می اید؟!

قفس تن تنگ است

پرنده روحم زخمیست

شباهنگام

بال می گشاید

 امیدی به پرگشودن نیست

سینه به قفس می سپارد

یا قفس بشکند یا که خود ازاد کند

کلهم اجمعین مشکل من با ادمای اتو کشیدست

اونای که تند راه نمی رن تا نزاکتشون بهم نخوره

تا چهارتا کتاب می خونن مدعی عقل برترن

باهاشون اگه یه کم قاطی بشی از بالای عینک بهت نگاه می کنن

صمیمیت را حماقت می دنن

چهارتاکلمه قلمبه یاد می گیرن

از سینما چهار تا اسم حفظ می کنن

از ادبیات چهار تا واژه یاد می گیرن

از روشنفکری تیپشو می زنن

مابقی را عوام می دونن

یه عینک تخمی هم می زنن

خلاصه ای لج در می ارن


 مشتی خاک می شویم

و کره خاکی

از من تو

از پدران

و نیاکان ما ساخته شده

می میریم و زندگی می دهیم

یا شاید عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد

هوا زیر صفر شد

فاصله بودن و نبودن

یک نون است

گاهی هوای نون می کند دلم

اما فاصله با تو بودن و نبودن

دنیایست

بدون نون


حالم حال نباتیست

که ارام

در چای تلخ لیز می خورد

ذوب می شوم

شیرین نیستم

اما شیرینی می دهم

 تلخی می زدایم


دلم برای معصومیت از دست رفته ام تنگ است

چه کسی معصوم ماند

چه کسی پاک بود

چه کسی ادم ماند

چه کسی انسان بود

همه ترسم از مرگ بود

نه فقط مرگ

مرگی در خور یک انسان

شریف و در اوج بودن




برق شادی از فروختن اخرین توشه

خنده شادی کودک دست فروش

زبانه از عمق وجودش

مانده در انتهای دستانش

بیسکویت باد کرده درجه سومش

پاهای وامانده در سرمایش

جبر است

قانون طبیعت

سرنوشت یا عدالت

تقدیر یا خواست الهی

اما هر چه هست

باز نیچه راست می گفت!


طبیعت چه خوش خیالبافیست

زیبایش با زردی برگش

و پیریش با سپیدی برفش

وگاهی چه جفاکاریست

وچه دلتنگ بی قرارم

همه روزهای پاییزی

همه بی تاب برگریزان

در دلم اشوب فرداها

برگی دیگر افتاد باز

برگ محبوب من تو بمان

تو بمان سبز باز

شاید سبزی تو امید من باشد