با وجود خویش سر ناسازگاری دارم..نه در عدمم و نه در وجود. هستی شده است حال.. و ما بقی خلط بحث..از فهم که بگذریم عقل جوابگوی حال من نیست.می گویم خدارو شکر ..اری نگوییم شکر چه بگویم حوصله مجادله با ایمان ندارم که محال افتاد ولی خسته شدم از همه این بساطها من جمله این مقولات از فهم و درک تجربی گرفته تا مابقی قضایا.. ایمان به غیب تا ماوراعقل.همه این راها بارها طی شده است و شاید بی پایان می نموده.

واین حال من گمگشته است در برهوت هستی


ادمک

چرا ادمک شد؟

و انسانیت

چرا ارزو شد؟

بیشتر شبیه ماشیتهای پیشرفته

پیچیده

با فرایند تبدیل انواع خوبیها به رذالت ها

این همان داستان ماست

در عصر تکنولوژی

جای تعجب ندارد

اگر خوب دروغ بگوییم

پیچیده دروغ بگوییم

عجیب باشیم

وناشناخته


همه دنیا هم به زیر پایم بلغزد

دل من نمی لرزد

ببرد دنیا را اب

اب در دلم تکان نمی خورد

اسمان سقف من است

وستاره

چراغ خانه ام

و طعامم از ازادی

وسرنوشت من رهایی

یک چیز در دل

ان هم بماند تا بعد