با وجود خویش سر ناسازگاری دارم..نه در عدمم و نه در وجود. هستی شده است حال.. و ما بقی خلط بحث..از فهم که بگذریم عقل جوابگوی حال من نیست.می گویم خدارو شکر ..اری نگوییم شکر چه بگویم حوصله مجادله با ایمان ندارم که محال افتاد ولی خسته شدم از همه این بساطها من جمله این مقولات از فهم و درک تجربی گرفته تا مابقی قضایا.. ایمان به غیب تا ماوراعقل.همه این راها بارها طی شده است و شاید بی پایان می نموده.
واین حال من گمگشته است در برهوت هستی
شعر را دوست دارم نوشتن را هم دوست دارم.هر آنچه مرا لحظه ای به تعقل اندازد دوست دارم