به بهانه کودتای 28 مرداد

مصدق مردی به قامت یک جنبش

محمد مصدق در بهار سال ۱۲۶۱ شمسی در یک خانواده اشرافی و با نفوذ دیوانی قاجار در محله سنگلج تهران به دنیا آمد. پدرش میرزا هدایت الله وزیر دفتر و مادرش شاهزاده خانم نجم السلطنه (نوه عباس میرزا، بنیانگذار بیمارستان نجمیه تهران) دختر شاهزاده فیروز میرزا نصرت الدوله برادر محمد شاه بود. نجم السلطنه دختر عموی ناصرالدین شاه بود."

۱۶ اسفند ۱۲۶۴ فیروز میرزا نصرت الدوله که پدر بزرگ مادری محمد مصدق بوده درگذشت. چنانچه در آن دوره مرسوم بوده هر گاه یکی از حقوق بگیران دولت در می‌گذشت دو سوم حقوق او به بازماندگان می‌رسید. محمد میرزا (مصدق) که نوه فیروز میرزا بود و در ان زمان شش یا هفت سال بیشتر نداشت یک حقوق ۱۲۰ تومانی به وی تعلق گرفت. خود مصدق می‌نویسد «هیچ حقوقی یا اضافه حقوقی داده نمی‌شد مگر اینکه پیشتر محل ان تعیین شده باشد و محل حقوق جدید به این روش معمولا یک سوم متوفیات بود. به این طریق که هر کسی از دنیا می رفت اگر وارثی داشت یک سوم از حقوق او والا تمام ان در اختیار دولت قرار می‌گرفت که بهر کس می‌خواست می‌داد....»

در سال ۱۲۶۷ شمسی پدر مصدق میرزا هدایت الله وزیر دفتر از ناصرالدین شاه درخواست کرد که میرزا محمد(مصدق) ۹ ساله در ردیف مستوفیان زبردست قرار گیرد و در فهرست حقوق بگیران درآید و ناصرالدینشاه آن را پذیرفت.

انقلاب مشروطه

مردم ایران از سیاستهای وام گرفتن مظفر الدین شاه از روسیه یا انگلیس زیر فشارهای اقتصادی رفته بودند. ملت ایران می بایستی که این وام ها را از جیب خودشان با پرداختن مالیات ها و عوارض سنگین گمرک به پردازد. در بهمن ماه ۱۲۸۲ خورشیدی پیمان جدیدی بین ایران و روس بسته شد که بسیار به زیان بازرگانان و بازاریان بود. در ۵ اردیبهشت ۱۲۸۴ بازاریان تهران بازار را بستند و به شاه عبدالعظیم رفتند و بست نشستند و در خواست بنیاد کردن عدالت خانه در سراسر ایران را کردند.[۱۴]این بست نشتن در شاه عبد العظیم و ادامه فشارها و اعتراض ها به انقلاب مشروطه منتهی شد تا این که مظفرالدین شاه فرمان مشروطه را در ۱۳ امرداد ۱۲۸۵ صادر کرد تا همه پرسی تشکیل مجلس شورای ملی و نوشتن قانون اساسی بر اساس خواست ملت ایران انجام یابد.[۱۵]

به گفته دکتر مصدق در دوره مشروطه "کلمه مستوفی و دزد مترادف شده بود".[۱۶] مصدق السلطنه نیز زیر فشار و انتقاد قرار گرفت. در کتابچه دستور العمل خراسان به اسم تفاوت عمل مصدق السلطنه مستمری دریافت می کرد مصدق می گوید" که این عمل نه دزدی بوده است و نه کلاه برداری و نه اختلاس بود و نه سواستفاده از اموال دولتی و فقط یک تجاوز از مقررات اداری بود".[۱۷]

محمد علی شاه در تارخ ۲۹ دی ۱۲۸۵ تاجگذاری کرد. در تاریخ ۱۵ دسامبر ۱۹۰۷ بین محمد علی شاه و مجلس شورای ملی جدال شد زیرا مجلس حقوق وی را کم کرد و دیگر تصویب نکرد که وی برای هزینه های شخصی از دولت روسیه وام بگیرد. در عوض روسیه برای براندازی مشروطه محرمانه به او وام داد و محمد علی شاه جواهرات و مروارید ثروت ایران را گرو گذاشت.[۱۸]

رها کردن شغل مستوفی

در این باره مصدق به دو علت اشاره کرده است، او رغم احساس رضایت در سال‌های نخستین این مسؤولیت، او به کسب دانسته ها بیش از آنچه در مکتب‌خانه‌های فراگیر درس داده می‌شد گرایش داشت و در این میان ماجرای گله مندی یک ارباب رجوع که به گفته مصدق “حقوقی در حقش برقرار شده و از تأدیهٔ رسوم معمول خودداری می‌کرد...” بهانه‌ای به دست امین‌السلطان اتابک اعظم صدراعظم دوران ناصری و مظفری داد تا ناراحتی درونی خود را نسبت به مصدق که می‌اندیشید با مخالفان صدراعظم ارتباط دارد، اشکار ساخته و تصمیم به برکناری او بگیرد، کاری که در عمل رخ نداد. این جریان منجر به این شد که مصدق در خانه گوشه نشینی کند و روانهٔ مدرسهٔ تازه‌ تأسیس شدهٔ علوم سیاسی آن دوره گردید. ولی به علت ممنوعیت‌ تحصیل مستخدمین دولت، در خانه به مطالعهٔ خصوصی پرداخت و از اساتیدی مانند شادروان شیخ محمدعلی کاشانی، میرزا عبدالرزاق خان یغابری، میرزاغلامحسین‌خان رهنما و میرزا جوادخان قریب (دیپلم مدرسهٔ سیاسی و ناظم مدرسهٔ آلمانی‌) بهره برد. مصدق برای رها کردن کارش دو دلیل بر می شمرد: یکی این بودکه از مسؤولیت کاری که داشتم خود را رها کنم تا بهتر بتوانم تحصیل کنم و دیگر اینکه چون تبلیغات بر علیه مستوفیان روز به روز بیشتر می شد. من خود را از جرگهٔ آنان خارج‌ نمایم و علت فراوانی تبلیغات این بود که بعد از مشروطه این اندیشه در جامعه قوت گرفت که تجدید رژیم مستلزم تشکیلات نو است‌; کارمندان پیشین باید از کار خارج شوند و جای خود را به‌ چهره های جدید بسپارند[

برای شغل مستوفی شرایط مساعد نبود و دیگر اعتبار خود را از دست می داد. مصدق بر آن شد که در راه سیاست قدم بگذارد. مصدق شغل مستوفی خراسان را نزد آقا میرزا رضا گرکانی به امانت گذاشت

مجلس دوره اول

از آن جا که کسی به عنوان کارمند و حقوق بگیر دولت نمی توانست به مجلس راه بیابد و یا اگر در مقامات بالا بود اصلا حق انتخاب شدن و سواستفاده از مقامش را نداشت مصدق السلطنه کوشش بر آن نمود که نماینده مجلس بشود. نمایندگان مجلس می باید بالای سی سال داشته باشند و متعلق به یکی از طبقات جامعه بودند که در آن زمان طبقه بندی را بدین گونه نمودند:
اول) شاهزادگان و قاجاریه
دوم) اعیان و اشراف
سوم) علما و طلاب
چهارم) تجار
پنجم ) ملاکین و فلاحین نام بردن فلاحین تنها برای این بود که اسمی از کشاورزان برده شود. کشاورزان می بایستی دست کم ملکی به ارزش هزار تومان داشته باشند و چنین چیزی ممکن بنود که رعیت از خود مالی یا ملکی داشته باشد. رعیت ودهکده ای که در آنجا کشاورزی و زندگی می کرد برای مالکین بودند.

زنان، دیوانگان، مجرمین، ورشکستگان به تقصیر و افرادی که از شهرت خوبی بر خوردار نبودند اجازه انتخاب شدن و انتخاب کردن را نداشتند.

مصدق می نویسد "شاهزاده نیرالدوله والی اصفهان و یکی از ملاکین بزرگ اصفهان با من که مستوفی خراسان بودم ارتباط داشت. همسرم در اصفهان دو روستای موروثی داشت به نامهای کاج و خواتون آباد و بدین سبب من با رجال اصفهان آشنا شدم.نیرالدوله نامه ای مخفیانه و بدون آگاهی دیگران به عنوان ریاست مجلس شورای ملی صادر کرد و مرا به عنوان وکیل منتخب اعیان و اشراف از اصفهان معرفی نمود".و این کار مصدق را با دو مشکل رو به رو کرد.

۱۴ مهر ۱۲۸۵ مصدق در تهران به عنوان نماینده اصفهان در مجلس حاضر شد و با اعتراض نمایندگانی چون سید حسن تقی زاده که او را خوب می شناختند رو به رو شد. به موجب بند چهار ماده چهار اساس نامه نمایندگان انتخابی برای مجلس شورا می بایست که معروفیت محلی داشته باشند. به این ترتیب مصدق تنها نماینده انتخابی شهری از شهر دیگر بوده یعنی وکیلی که از شهری بوده که نه در آن زاده شده و نه در آن زندگی می کرد. بدون هیچ تشریفاتی و پنها نی شاهزاده سلطان حسین میرزا نیرالدوله مصدق را در محل خالی در نماینده اعیان و اشراف و به مجلس معرفی کرد. نیرالدوله به سبب حاکم بودنش در حوزه خود حق انتخاب و انتصاب کسی را نداشت نداشته بود.

مصدق در کمیسیون رسیدگی به اعتبار نامه وی بر خلاف واقعیت ادعا کرد که بیش از سی سال دارد و اعتبار نامه وی به دلایل نام برده باطل شد. مدرک سن وسال او سنگ قبر شوهر اول مادرش است که در مجلس اول، در صدور شناسنامه و پاسپورت و بعدا برای ورود به مجلس شانزدهم در تقریبا هفتاد سالگی به کار گرفته شد. این جزییات در مذاکرات مجلس اول ثبت شده و بزودی منتشر می گردد. مصدق می گوید "نظر به اینکه سال ولادتم در پشت قرانی نوشته شده بود که در دست نبود آن را بدون تحقیق و تشخیص در کلانتری ۳ شهر تهران نوشتم که شناسنامه صادر شد و موقع انتخابات دوره تقنینیه طبق آن شناسنامه از هفتاد تجاوز می کرد. این بود عکس سنگ قبر مرحوم وکیل الملک کرمانی (شوهر اول مادرم) را که تاریخ وفاتش با تمام حروف روی آن منقور است از نجف خواستم و آن را به وزارت کشور فرستادم. با همان دلیل که موتمن الممالک ثابت کرده بود سی سال نداشتم با همین مدرک ثابت کردم که در دوره انتخابات دوره شانزدهم سالم از هفتاد کمتر است که مورد تصدیق انجمن مرکزی انتخابات قرار گرفت و اعتبار نامه ام را صادر کرد."

ازدواج

سال ۱۲۸۰ خورشیدی، مصدق که در آن زمان ۲۲ سال داشت زهرا دختر میر سید زین العابدین ظهیرالاسلام سومین امام جمعه تهران را به همسری اختیار کرد. زهرا ملقب به شمس السلطنه بود. مادر زن مصدق دختر ناصرالدین شاه بود که لقب ضیاالسلطنه را داشت و پس از مرگ وی این لقب به دخترش زهرا که همسر مصدق بود داده شد. ازدواج این دو ۶۴ سال تا پایان زندگانی اشان ادامه یافت.. این زوج دو پسر به نامهای احمد و غلام حسین و سه دختر به نامهای منصوره و ضیااشرف و خدیجه به دنیا آوردند.

ادامه تحصیلات و بازگشت به ایران

مصدق‌السلطنه در سال ۱۲۸۷ خورشیدی برای ادامه تحصیلات خود به فرانسه رفت و پس از پایان یافتن تحصیل در مدرسه علوم سیاسی پاریس به سویس رفت و به دریافت درجه دکترای حقوق در دانشگاه نوشاتل نائل آمد.

مصدق در سال ۱۲۹۳خورشیدی به ایران بازگشت و به تدریس در مدرسهٔ علوم سیاسی تهران پرداخت. در همین زمان هم به تألیف و نشر آثاری همچون کاپیتولاسیون و ایران ، دستور در محاکم حقوقی‌ ، شرکت‌های سهامی در اروپا پرداخت‌. یک سال بعد برای مدتی به عضویت حزب اعتدال و سپس حزب دموکرات درآمد. و در آبان ماه همین سال به عضویت کمیسیون تطبیق حوالجات (جانشین دیوان محاسبات) از طرف مجلس سوم به مدت ۲ سال‌انتخاب شد.[

ملی کردن صنعت نفت

دکتر محمد مصدق در راس مبارزات مردم ایران قرار داشت. با رشد جنبش، محافل وابسته برای سرکوب جنبش تلاش‌های تازه‌ای را آغاز کردند و هم زمان، فشارهای سیاسی و اقتصادی از جانب انگلیس فزونی گرفت و با اعزام ناوگان جنگی به خلیج فارس، این فشارها ابعاد نظامی یافت. در چنین موقعیتی کارگران با اعتصاب‌ها، موقعیت دکتر مصدق را مستحکم تر کردند. این رشد باعث شد که عناصر سازشکار از صف نیروهای جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران خارج شده و حتی عنوان کنند که حاضرند بر علیه دکتر مصدق با انگلیس کنار بیایند. این افراد بعد از جدا شدن از جنبش، بر علیه نیروهای ترقیخواه به فعالیت گسترده‌ای دست زدند و سرانجام با همکاری محافل وابسته به دنبال چند کودتای نافرجام، ضربه نهایی را در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بر مبارزات مردم وارد آوردند.

بدین ترتیب در فضای سیاسی – اجتماعی بسیار حساس آن روزگار و نهایتاً در روز ۲۴ اسفند ۱۳۲۹ ماده واحده‌ای راجع به ملی شدن صنعت نفت ایران از تصویب نمایندگان مجلس شورای ملی گذشت و چند روزی بعد و در آخرین روز سال ۱۳۲۹ هم مجلس سنا مصوبه مجلس شورای ملی را تأیید کرد. بدین ترتیب روز ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ به عنوان روز تاریخی ملی شدن صنعت نفت ایران در حافظه ملت ایران باقی ماند.

همزمان با تصویب طرح ملی شدن صنعت نفت ایران از سوی مجلسین شورای ملی و سنا، شرکت نفت ایران و انگلیس از پرداخت سی درصد فوق‏العاده دستمزد کارگران نفت بندر معشور، آغاجاری، لالی و نفت سفید امتناع ورزید و این امر موجب اعتصاب کارگران و اعلام حکومت نظامی در خوزستان شد. با اعزام نیروهای نظامی از اهواز، خرم‏آباد و اصفهان به مناطق مزبور شورش اعتصابیون کمی فروکش کرد لیکن شرکت نفت هنوز حاضر به پذیرش خواستهای اعتصابیون نبود.

در 8 فروردین 1330 دولت انگلستان اعلام کرد که برای حفظ امنیت صنایع بریتانیا در مناطق اعتصاب‏زده، کشتی‏های "فلامینگو" و "ایلوگوس" را به آبادان فرستاده است. این دو کشتی جنگی، قسمتی از نیروی دریایی انگلستان در خلیج فارس را تشکیل می‏دادند و پایگاه آنها در بحرین بود است. در تاریخ 9 فروردین 1330 نیروهای نظامی در آبادان مردم را به آتش بستند و سه نفر را به قتل رساندند. روز بعد نزدیک به هزار نفر از کارگران لوله نفت به اعتصاب‌کنندگان پیوستند. یک هفته بعد وضع آرام گرفت و تا روز 18 فروردین نزدیک به یک سوم اعتصاب ‏کنندگان به سر کار خود بازگشتند. لیکن در 23 فروردین کارگران بندر معشور و آبادان دست به شورش زدند و این امر منجر به کشته و زخمی شدن چند تن از کارگران شرکت نفت شد.

دکتر مصدق نیز در جلسه 27 فروردین مجلس شورای ملی در مخالفت با اعلام حکومت نظامی در خوزستان اظهار داشت دلیل اینکه نمایندگان جبهه ملی از دادن رای به پیشنهاد دولت مبنی بر اعلام حکومت نظامی، خودداری کردند جز این نبود که دولت بدون تحقیق و بدون رسیدگی به این موضوع که آیا این اعتصاب بجاست یا بیجاست آن را اعلام کرد. مصدق سپس بیانیه جبهه ملی را خطاب به کارگران و نصیحت دادن به آنها مبنی بر اینکه دست از اعتصاب کشیده بر سر کار خود برگردند، ایراد کرد.

بعد از کودتا، کنسرسیوم بین المللی بر صنعت نفت ایران چیره گشت و با کمک عناصر داخلی به سرکوب خونین تمامی نیروهای ترقی خواه پرداخت. گرچه تنها کلمه ملی برای صنعت نفت باقی ماند و درآمدهای حاصله از آن به انحصارات تعلق گرفت، اما دستاوردهای فکری جنبش ملی شدن صنعت نفت و اندیشهٔ آزادیخواهی و عدالت اجتماعی در تحولات اجتماعی ایران ماندگار گردید.

دوره تاریخی ملی شدن صنعت نفت ایران در ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ با تصویب قانون ملی شدن صنعت نفت به اوج رسید و با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ پایان گرفت.

 

 

 یک سال پس از انتخابات دور نهم بود همایشی تحت عنوان اصولگرایان نقد از درون در مسجد جامع قلهک برگزار شد من هم به عنوان خبرنگار رفتم..در ان همایش اقای نوبختی  سر دبیر نشریه پرتو سخن از حامیان دکتر سخنرانی کرد و افاضات کرد که دکتر چنان سیخی در ماهتت استکبار جهانی کرده است که فریادشان به اسمان بلند شده است حضار اعم از مرد و زن حیران و انگشت به دهان که چی فرمودند ..ان روز شاید معنی گفتمان جدیدی که مطرح شده بود را درک نمی کردیم اما امروز بر کوچک بزرگ و زن و مرد روشن شده است که ادبیات استکبار ستیزی چیست ..

اری دیگر گذشت ان زمانی که لولو ممه را می برد یا دیگر ما فهمیدیم موقعیت جغرافیای انگلیس کجاست ..فهمیدیم مردمان استرالیا یک مشت گله دارند ..فهمیدیم انگلیس منابع زیر زمینی ندارد و یک مشت انسان خرفت هستند ..فهمیدیم با تحریم موانع ظهور برداشته می شود..فهمیدیم مکتب ایرانی از همه چیز بالاتر است(این را خدایش خوب اومدن) و بسیار نکات ریز مغفول مانده در سطح بین المللی دیگر.. و یک توصیه به سبزها دارم فعلا سکوت بهتر از همه چیز است چرا که آن صحبت های که اصلاحطلبان در طول 8 سال حاکمیت جرات مطرح کردنش را نداشتند اینان یک شبه مطرح می کنند..

 

عارف قزوینی را می توان روشنگر و روشنفکری دانست که جز عشق میهن در دل راه نداد و تا واپسین لحظات زندگی از وطن گفت و از وطن خواند.

عارف در حدود سال ۱۳۰۰ هجری قمری در قزوین متولد شد. پدرش "ملاهادی وکیل" بود. عارف صرف و نحو عربی و فارسی را در قزوین فرا گرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب می‌نوشت. موسیقی را نزد حاج صادق خرازی فرا گرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسین واعظ، یکی از وعاظ قزوین، به نوحه خوانی پرداخت و عمامه می‌بست ولی پس از مرگ پدر عمامه را برداشت و ترک روضه خوانی کرد.

عارف در ۱۷ سالگی به دختری به نام "خانم بالا" عشق و علاقه پیدا کرد و با او در پنهان ازدواج کرد. (تصنیف دیدم صنمی ... را در وصف ایشان سرود) فشارهای خانواده دختر پس از اینکه مطلع گردیدند زیاد شد و عارف به ناچار به رشت رفت و پس از بازگشت با وجود عشق بسیار آن دختر را طلاق داد و تا آخر عمر ازدواج نکرد.

عارف در سال ۱۳۱۶ ه.ق به تهران آمد و چون صدای خوشی داشت با شاهزادگان قاجار آشنا شد و مظفرالدین شاه خواست او را در ردیف فراش خلوتها درآورد اما عارف به قزوین بازگشت.

در سال ۱۳۲۳ در زمان آغاز ۲۳ سالگی عارف زمزمه مشروطیت بلند گشته بود، عارف نیز با غزلهای خود به موفقیت مشروطیت کمک کرد. ایرج میرزا شاعر طنز سرای معروف، منظومه عارفنامه را در هجو وی سروده‌است.

در سال ۱۳۳۵ یکی از دوستان عارف به نام «عبدالرحیم خان» خودکشی کرد و عارف بر اثر این به جنون مبتلا شد و نظام السلطنه مافی او را برای مداوا به بغداد برد. پس از چندی با شروع جنگ جهانی اول همراه نظام السلطنه به استانبول رفت.

وی از این سفر پشیمان شد و در سال ۱۳۳۷ ه.ق به تهران بازگشت و کنسرت با شکوهی ترتیب داد.

در هنگام مرگ کلنل محمد تقی خان پسیان در سال ۱۳۴۰ ه.ق در تشییع جنازهٔ او شرکت نمود و به مسببین این حادثه ناسزا گفت . هنگامی که خواستند سر کلنل را روی توپ بگذارند، عارف فریاد بر آورد:

این سر که نشان سر پرستی ست

امروز رها ز قید هستی ست

با دیدهٔ عبرتش ببینید

کاین عاقبت وطن پرستی ست

عارف در سال ۱۳۰۵ ه.ش به دعوت دوستی به بروجرد رفت تا شرح احوال دورهٔ آزادی خواهی را بنویسد. اما از بروجرد بر اثر حادثه‌ای ناخوشایند (مسموم کردن یکی از سگهای وی و شایعاتی مبنی بر دفن جسد سگ در یک امامزاده) خارج شده و به اراک پناه برد. در اراک هم او را راحت نگذاشتند. او خود می‌گوید:

"بعد می‌گویند این ننگ بسته نباید درخاک قبر بماند، ای داد، بی داد! حقیقتاً ای داد، بی داد؛ الان ده، پانزده سال است شب و روز ورد زبان من این شده است که بگویم ای داد، بیداد.

سپس بیماریش شدت گرفت و حنجره اش گرفته، از خواندن بازماند و از معالجه ناتوان:

"آیا به که می‌شود گفت که سینهٔ من گرفت و من استطاعت معالجهٔ آن را نداشتم تا اینکه به کلی از بین رفت.

سرانجام عارف در سال ۱۳۰۷ جهت معالجه نزد دکتر بدیع به همدان رفت و برای همیشه در آنجا ماند. عارف در همدان بیمار، رنج دیده و مایوس بود و از همه جز اندک دوستانی یک دل و صمیمی کناره گرفت و انسان ها را شیطان و دروغگو می نامید. او از دشمنی اهل روزگار چنین شِکوه می‌کند:

"آخر این چه بدبختی بود که دامن گیر من شده است. فرمان فرمان با من بد، سلیمان میرزا بد، قوام السلطنه بد، تقی زاده هم بد، نصرت الدوله بد، ملک الشعرا بد، مرتجع و آزادی خواه هر دو دشمن، من از هر طرف هدف تیر کینه خواهی شده.

عارف باقیماندهٔ عمر را در خانه‌ای اجاره‌ای در یک قلعهٔ کوچک در درهٔ مراد بیک با یک کلفت به صورت تبعیدی و خود خواسته سکونت گزید؛ در حالی که دارایی او سه سگ و دو دست لباس کهنه بود. او در سال های پایانی با فقر دست به گریبان بود و اگرچه دوستان دور و نزدیک به او کمک می‌کردند، این امر به روح آزادهٔ شاعر لطمه می‌زد و او را شرمنده می ساخت. خود دربارهٔ روزهای تنهایی می‌گوید:

"حالا که هنگام زوال آفتاب عمر است و پایان روزگار به غفلت گذراندهٔ زندگانی است. که تازه دانسته ام تنها دوستان من این دوتا سگ هستند که معنی وفا و محبت و دوستی را در آنها دریافته ام.

در سال ۱۳۰۸ عارف سر مکاتبه با زرتشتیان هند را باز کردو برخی پژوهش های خود را برای «سردین شاه پارسی» به هند فرستاد. زرتشتیان او را به هند دعوت کردند، اما جواب رد داد و دیری نگذشت که از کردهٔ خود پشیمان شد.

 

مقبره عارف در میدان ابن سینا همدان

سر انجام در روز یک شنبه یکم بهمن ۱۳۱۲ خورشیدی در حالی که عارف ۵۴ سال داشت، مرگ زودرس به سراغش آمد. جیران، کلفتش که او را به عقد خویش در آورده بود، حکایت کرده که عارف در آخرین دم از او خواست که وی را نزدیک پنجره ببرد تا آفتاب و آسمان میهن را ببیند و او پس از دیدن آفتاب چنین خواند:[

ستایش مر آن ایزد تابناک

که پاک آمدم پاک رفتم به خاک

سپس به بستر بازگشت و لحظاتی بعد جان سپرد و در کنار آرامگاه بو علی سینا در همدان در خاک آرمید. دلیل سادگی و نداشتن اوج در تصنیف‌های عارف و اینکه غالب تصنیف‌ها قابل اجرا روی یک یا دو گوشه‌است، تصنیف‌های عارف را به سادگی مردم می‌توانستند بخوانند، از زمان سروده شدن تصنیف‌ها تا به امروز به وسیله خوانندگان غیرحرفه‌ای و حرفه‌ای بارها این تصنیف‌ها خوانده شده، از جمله خوانندگان پرآوازه که برخی تصنیف‌های عارف را اجرا کرده‌اند: قمرالملوک وزیری، عبدالله دوامی، الهه( تدوین از روح الله خالقیمحمدرضا شجریان، صدیق تعریف، محسن کرامتی.

 

 

 

درفضای غبار الود سیاسی فعلی و در اجتماعی که بیش از هر چیز نیاز به اندشه عقل گرایی و تولید علم و دوری از تعصب  وافراطی گری دارد با خود می اندیشیدم که باز خوانی زندگی بزرگان فرهنگ و ادب و سیاست تاریخ معاصر چقدر نیاز است..

وقتی در احوالات و زندگی ادمهای می نگری که زندگی خود را فدای ادب و فرهنگ این مملکت کردند و دست اخر دشنه تعصب و جهل بر قلبشان می نشیند با خود می گویی باز هر روز تاریخ تکرار می شود.

قبلا با خود می گفتم تاریخ غیبت مردگان است اما اکنون می گویم زمان در سه بعد گذشته حال و اینده در حال وقوع است.یعنی گذشته در حال تکرار می شود و اینده باز خوردی از حال ماست.باید گذشته را شناخت در حال زندگی کرد و اینده راساخت..

تاریخ معاصر ما از یکصد سال گذشته تا به امروز بسیار جالب است.. ما در این دوره مرتب مشق دموکراسی کرده ایم مدام غلط نوشته ایم و دوباره به سرخط بازگشیه ایم..

سعی من بر این است که بتوانم با خواندن زندگی روشنفکران سیاسی ایران از مشروطه تا به امروز و تحولاتی که در زندگی این بزرگان اتفاق افتاده و تامل در سیر اوج و افول تفکرات انان امروز خود را ببینم..

نکته جالب توجه در زندگی اکثر انان مانند کسروی عارف قزوینی میرزا کوچک خان،

 تقی زاده و ...این است که انان از دروس قدیمه و حوزوی شروع کرده اند و در پایان راه به نفی همه انچه از حوزه اموخته اند می پردازند..باید دلیل را جویا شد و دید چه چیز باعث تغییر تفکر اینان تا به این حد می شود..من از امروز شروع به باز خوانی زندگی این بزرگان در این وبلاگ خواهم کرد/

به امید پیشرفت و تعالی ایران زمین

این شعرا با صدای فریدون فروغی بخونید

 

  مردای مست کوچه

تو جیباشون کلوچه

تلو تلو می خوردن ازپیچ تاب کوچه

 ای آدمای مرده

 ترس دلاتون برده

 پس چرا ساکت هستین

 سگ دلاتون رو خورده

به هر کی هر چی گفتم

به من جواب ندادن

 بسه ساکت نشستن

در خونه ها را بستن

 از همه دل بریدن

دل به کسی نبستن

 یالا پشین بجنگین

با این روزای ننگین

 چه فایده داره اینجا

 حتی نشه بخندین

 

این سجع هم در  هجو دنیا که به آن مشغولیم

 

جان در حیات یک دم است

ودنیا وجودی میان دو عدم

دین به دنیا فروشان خرند

یوسف فروشند تا چه خرند؟!

 

یک کشور فرضی

 

در یک کشور فرضی  و در یکی از ادارات دولتی تصمیمی مبنی بر احداث سایبان در پارکینگ خودرو گرفته شده و آگهی مناقصه منتشر گردید . نمایندگان سه شرکت داوطلب اجرای پروژه شده و به ترتیب پیشنهادات زیر را برای انجام کار ارائه دادند

  نماینده شرکت کره ای با دوربین مخصوص و لپ تاپ به محوطه پارکینگ اومد و پس از انجام ارزیابیها و محاسبات بسیار دقیق مبلغ پیشنهادی خود را به میزان ده میلیون واحد پول آن کشور فرضی ارائه داد . او در پیش فاکتور خود ،  ریز هزینه های عملیات را بدین منوال درج کرد بود :  پنج  میلیون برای مصالح ، چهار میلیون برای دستمزد کارگران و یک میلیون برای سود شرکت 

نوبت به نماینده شرکت چینی رسید . او با یک عدد متر ساده ،  طول و عرض و ارتفاع آن محل رو اندازه گرفته و سپس با ماشین حساب چند تا دگمه رو فشار داد و مبلغ هفت میلیون را پیشنهاد کرد . ریز فاکتور او بدین شرح بود : سه میلیون مصالح ، سه میلیون دستمزد کارگران و یک میلیون برای سود شرکت 

نماینده شرکت داخلی پا پیش گذاشت و بدون مقدمه  و انجام هیچگونه محاسبه و اندازه گیری ، مبلغ هنگفت بیست و هفت میلیون رو پیشنهاد کرد

  مسئول تدارکات آن اداره  با تعجب پرسید :  " مرد حسابی مگه عقل از سرت پریده ؟  این چه مبلغیه  تو پیشنهاد کردی ، ندیدی اینها چه گفتند ؟ "

نماینده شرکت داخلی قیافه حق به جانبی گرفته گفت : " نه ، کاملا هم بر امور واقفم  . اما لطفا به ریز هزینه های بنده توجه بفرمائید ، اگه مقبول واقع نشد ، پیشنهاد بنده رو حذف کنین "

و چنین ادامه داد : " ببین عزیزم از این مبلغ "

میزان ده میلیون میرسه به شما بابت سود حاصل از صرفه جوئی ارزی که مجبور بودید یک کار با کیفیت  رو توسط شرکت خارجی کره ای به اجرا دربیارید

مبلغ ده میلیون میرسه به بنده بابت حمایت از صنایع و شرکتهای داخلی و دلگرمی بنده برای فعالیتهای آتی

حالا هر دو میشنیم  یه گوشه ای راحت ، من از شما تعریف میکنم و شما از بنده ، هفت میلیون هم میدیم این چینی رو اجیر میکنیم که کار ما رو بکنه بنام ما