زشترویی در آینه به چهره‌ی خود می‌نگریست و می‌گفت سپاس خدای را که مرا
صورتی نیکو بداد، غلامش ایستاده بود و این سخن می‌شنید. چون از نزد او به
در آمد، کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید، گفت: در خانه نشسته و
بر خدا دروغ می بندد

 

مردی را علّت قولنج افتاد. تمام شب از خدای درخواست که بادی از وی جدا
شود. چون سحر رسید ناامید گشت و دست از زندگی شسته تشهّد می‌کرد و
می‌گفت: بار خـدایا بهشت نصیبم فرمای. یکی از حاضران گفت ای نادان از
آغاز شب تا این زمان التماس بادی داشتی پذیرفته نیامد، چگونه تقاضای بهشت
که به انـدازه‌ی آسمانها و زمین است از تو مستجاب گردد؟!!

 

این روزها اگر از بازار گذری کنی کرکرهای سیاه دود الود را می نگری که به عنوان اعتراض به پایین کشیده شده است

بازار در اعتصاب است!

 بازار همیشه در جامعه ایرانی طبقه ای تاثیر گذار بوده.با این که اقتصاد به سمت مدرنیزاسیون می رود بازارهمچنان  تاثیر خود را حفظ کرده است..در زمان شهرداری کرباسچی برای کاستن از نفوذ بازار تهران ،بازار شوش و امین حضور دایر شد اگر چه در ابتدا استقبال خوبی از انها شد ولی بازار بازار ماند..

اگر با بافت اجتماعی بازار آشنا باشید و چند صباحی با آدمهای آن نشست و بر خواست کرده باشید متوجه می شوید که هنوز نبض بازار و اقتصاد  در دست حاجی بازار یها  است .اگر چه در درون حجرهای قدیمی و درب و داغان خود نشسته اند هنوز اول وقت به مسجد می روند و ریش هم می گذارند ولی حاضرند سر هم دیگر را کلاه بگذارند و اگر بتوانند مال یکی دیگر را بالا بکشند  البته خوب پول هم در می آورند و درراه اسلام هم دریغ نمی کنند و نسل بعد هم اینان را که ببینند طبیعتا می آموزند..

بازار از زمان مشروطه که اعتراض های گسترد و اعتصاب های آن در حرم عبدالعظیم و هجرت به قم که باعث پذیرش مشروطه توسط مظفرالدین شاه شد تا زمان مصدق و ملی شدن صنعت نفت و در زمان انقلاب و اعتصاب های قبل از انقلاب همیشه یک طبقه تاثیر گذار بوده که نماینده تفکر بازار یک حزب به نام موتلفه اسلامی گشت که در زمان حال بسیار با نفوذ است و صاحب اتاق های بازرگانی در سطوح وسیع...طبقه بازاریان را می توان یک قشر مذهبی دانست که با طبقه روحانیت ارتباط تنگاتنگی دارد و نفوذ روحانیون و تاثیرگذاری آنان بر بازار و طبقه سنتی تجار و کسبه را نمی توان نادیده گرفت...

اعتراض های اصناف بازار که وارد یک هفته می شود اگر چه به دلیل افزایش مالیات می باشد و در دو سال پیش مسبوق به سابقه می باشد اما قدرت نمایی این طبقه از جامعه را به رخ می کشد که دولت برای جلوگیری از همه گیر شدن آن دو روز را تعطیل کرد..

خلایق شیر را اجل بدانند و خر را اذل

حال آنکه شیر مردم را بدرد و خر بار مردم ببرد

یا آنکه از سگ وفا طلب کنند و در مقام تنزل صفت سگ به هم دهند

و از گاو بهرها برند و در همان حال وی را ابله دانند

نتیجه اینکه خوبی بدین موجود دو پا نیامده

از تحقیر حیوان جماعت که بگذریم

به تحقیر هم جنس خود هم مشغولند

لطایف همی گویند در باب ترک  لر و کرد رشتی و عرب

بزرگی طلبند و برتری من باب فرق

ولی نمی دانند که خود من جمله یک(...)


وقتی به کودکی باز می گردم  وقتی می شنیدم آدم بد یا آدم خوب فکر می کردم که آدم بد چه ریختیه چه شکلیه آدما چه جوری می شه که بد می شن تا گذشت و گذشت تا نوبت به خودم رسید و تا چشم باز کردم شدم آدم بده

 حالا فقط کافیه برم جلوی آینه تا آدم بده را ببینم نه شاخ داره نه دم ،شایدم به قیافش نیاد که بد باشه ولی بده دیگه!

 

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی

ما را ز سر بریده می ترسانی

ما گر زسر بریده می ترسیدیم

در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

...

در محفل عاشقان خوشا رقصیدن

دامن زبساط عافیت برچیدن

در دست سر بریده ی خود بردن

در یک یک کوچه کوچه ها گردیدن

...

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی

ما را ز سر بریده می ترسانی

ما گر زسر بریده می ترسیدیم

در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

...

هرجا که نگاه می کنم خونین است

از خون پرنده ای گلی رنگین است

در ماتم گل پرنده می موید و گل

از داغ دل پرنده داغ آجین است

فانوس هزار شعله اما در باد

می سوزد و سرخوش است و چین واچین است

یعنی که به اشک و مویه خود گم نکنی

از عشــــق هر آنچه می رسد شیرین است

...

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی

ما را ز سر بریده می ترسانی

ما گر زسر بریده می ترسیدیم

در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

...

در آتش و خون پرنده پر خواهد زد

بر بام بلند خانه پر خواهد زد

امشب که دوباره ماه بالا آمد

می آید و باد پشت در خواهد زد

یک ساقه ی سبز در دلم خواهد کاشت

مهتـــاب بر آن شبنم تـر خواهد زد

صد جنگل صبح در هوا می شکفد

خورشیـــــد به شاخه ها شرر خواهد زد

...

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی

ما را ز سر بریده می ترسانی

ما گر زسر بریده می ترسیدیم

در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

محمد اصفهانی -

در توضیح یاداشت پیشین درباره دکتر شریعتی و کامنت یکی از دوستان چند سطری  لازم به ذکر است

درابتدا باید بگویم که منظور از اینکه گفتم دیگر نمی خواهم با شریعتی باشم نفی تفکر شریعتی نیست من به شریعتی اعتقاد دارم

در تفکر شریعتی مذهب به عنوان یک ایئدولژی انقلابی مطرح می شود البته من با تفکر انقلابی مخالف نیستم ولی من نیاز جامعه امروز خود را نه در انقلاب سرخ بلکه در اصلاحات سبز می بینم که هر روز این نیاز بیشتر احساس می شود

*متاسفانه امروز کسانی در راس امور هستند که در زمان حیات شریعتی به تکفیر او می پرداختند و آنچه دقیقا دغدغه شریعتی و هر روشنفکر دینی بود به سرمان آمد..امروز برداشت افراطی و سطحی از دین ملاک عمل شده  و با هر روشنگری و انتقادی برخورد می شود..به نظرت اگر شریعتی امروز زنده بود در چه حالی بود؟ به نظر من سه حالت داشت یا در گوشه عزلتی خزیده بود و میگفت چه می خواستیم و چه شد!! یا یکی از سران فتنه بود و بی بصیرت خوانده می شد یا بیشتر در قتل های زنجیره ای دخلش آمده بود...

شریعتی زمانی در دانشگاه به تبلیغ روشنفکری مذهبی پرداخت که مارکسیست و مائویست از یک طرف و از طرف دیگر لیبرالیسم می تاخت و ظواهر زیبای تفکر شرق و غرب دانشجویان ما را متحیر کرده بود..در ان فضایی که روحانیون راهی به دانشگاه نداشتند تنها امثال بازرگان و شریعتی پایگاه مذهب در دانشگاه بودند و سعی کردند مذهب را به صورت یک تفکر به روز تحویل قشری دهند که هر چیزی را با دلیل علمی قبول می کند و ذهن جستجو گرش دین موروثی را رد میکند.

متاسفانه دوست من شما نام شریعتی و مطهری را با عباسی هم ردیف قرار داده ای.کسی که شهرت نامش را فقط در تکفیر و توهین به دیگران دارد..شریعتی و مطهری به تمام معنا سعی در تولید فکر و گفتمان داشتند و به قول همین آقای پور ازغدی تولید فکر در این سی سال به اندازه یک سال مطهری نبوده..

من شریعتی را بت نمی کنم او هم انسانی بود ممکن الخطا به مانند همه انسانهای دیگر اما به قول شهید بهشتی در دفاع از او در مدرسه حقانی در جمع شاگردان مصباح که گفت شریعتی انسانی بود در مسیر شدن..

و اما من در پایان به تو دوست عزیزم میگویم کتابهای شریعتی را مطالعه کن چرا که در این سی سال که ما مدعی جامعه و دانشگاه اسلامی هستیم حرف جدیدی برای تحویل به نسل سوم و چهارم بعد از انقلاب نداریم و جوانان با انبوهی از سوالات اعتقادی در فضای مجازی خدا و پیغمبر و امام خود را گم می کنند  چه برسد به فروعات..

*به نمایشگاه کتاب که رفته بودم دست تقدیر بود یا چیدمان مسئولین غرفه های شریعتی و مصباح در کنار هم بود..

برایم جالب بود که ازدحام جمعیت در برابر غرفه شریعتی اجازه نزدیک شدن را نمی داد و در غرفه پر زرق و برق مصباح کسی حتی برای بازدید نمی ایستاد.. یاد این جمله افتادم : هر که را خدا بخواهد عزیز کند همه عالم نمی توانند ذلیلش کنند و هر که را خدا بخواهد ذلیل کند همه ثروت دنیا نمی تواند عزیز کند...

آری این چنین است برادر.....