زشترویی در آینه به چهرهی خود مینگریست و میگفت سپاس خدای را که مرا
صورتی نیکو بداد، غلامش ایستاده بود و این سخن میشنید. چون از نزد او به
در آمد، کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید، گفت: در خانه نشسته و
بر خدا دروغ می بندد
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۹/۰۴/۲۹ ساعت 22:58 توسط اباذر
|
شعر را دوست دارم نوشتن را هم دوست دارم.هر آنچه مرا لحظه ای به تعقل اندازد دوست دارم