صفایی داشت نظرت

وجودت

که با هر نظرت خالی می کند از غم

وجودم

هنوز قول می دهم هر روز باخود

گل نکنم ابی

نیازارم موری

نخورم حقی

نترسانم کفتری

و اهسته بگذرم از کنار شاخه گلی

صفای وجودت صفا می دهد روحم

فارغ از نام ها

انسان کاملم ارزوست

افسوس و افسون

در شامگاه طریقت

خمیده از پس نمازی طولانی

به قامت ریا و حیله گری

می ایستم

آخرین نمازم مرا یاد نیست

آب وضو می سوزاند دلم را دستم را

به یاد جهنم عظمی

و بهشت کبری

که نه لایق آنم و نه مستحق اینم