مردی را علّت قولنج افتاد. تمام شب از خدای درخواست که بادی از وی جدا
شود. چون سحر رسید ناامید گشت و دست از زندگی شسته تشهّد میکرد و
میگفت: بار خـدایا بهشت نصیبم فرمای. یکی از حاضران گفت ای نادان از
آغاز شب تا این زمان التماس بادی داشتی پذیرفته نیامد، چگونه تقاضای بهشت
که به انـدازهی آسمانها و زمین است از تو مستجاب گردد؟!!
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۰۴/۲۶ ساعت 0:7 توسط اباذر
|
شعر را دوست دارم نوشتن را هم دوست دارم.هر آنچه مرا لحظه ای به تعقل اندازد دوست دارم