در نوجوانی زمانیکه در پشت نیمکت های کلاس درس فیزیک می نشستیم و معلم جوانمان که معلوم بود خود هنوز دانشجو است از شریعتی می گفت و  می گفت که شریعتی کاری کرده بود که در دانشگاه تهران  پسران دستان دختران را رها می کردند و در حسینیه ارشاد پای صحبت های دینی می نشستند انوقتها فقط معلم برایمان تعریف می کرد و ما شاید زیاد درک نمی کردیم که چه می گوید اما از همان موقع علاقه ای به او احساس کردم. کتابهای شریعتی روی طاقچه خانه مان خاک می خورد و با بلوغ جسمی زمان بلوغ فکری نیز فرا رسید

و من این بلوغ را با کتابهای شریعتی شروع کردم وقتی تشیع علوی و تشیع صفوی را می خواندم وقتی پدر مادر ما متهمیم را می خواندم حرفهای جدیدی را می دیدم که زمین تا آسمان با منبرهای ملایان  و دور بریهایم فرق داشت گویی دین تاز های بود، حرفهای جدید با این که  سالها پیش گفته شده بود ولی بوی تازگی می داد

و همین رمز موفقیت او بود قرائت جدید و صریح از دین

که بر دین موروثی و خرافاتی و محافظه کار و درباری می تاخت

شریعتی از مذهب یک ایدئولوژی ساخت جوانان را انقلابی کرد اسلام را سیاسی کرد و  قیام سرخ حسینی را آنچنان جذاب کرد که شهادت را بهتر از زندگی در برابر دیدگان می نمود

با شریعتی نوجوانیم را سپری کردم و جوان شدم و کلمات او را آنچنان با حرارت بیان می کردم که گویی روحش در من حلول کرده است..

و اما دیگر نمی خواهم با شریعتی باشم و سخنرانیش را گوش بدهم دیگر نمی خواهم روح انقلابی داشته باشم و اباذر باشم و دیگر نمی خواهم کار حسینی کنم، بس است تجربه اسلام سیاسی بس است شریعتی....