در این اندیشه ام که حکایت ما چگونه است حکایت مردم ما
احترام به مذهب سر جای خود
خدا هم که روی سر ما جا دارد
اما چگونه است که غم همه زندگی ما را فرا گرفته است
از صبح کله سحر که بر می خیزیم
تا بوق سگ که خواهیم خفت با غم زندگی می کنیم با غم کار می کنیم خانه که می ایم مراسم غم انگیزحرفهای غم انگیز
اگر به ملایان بگویی می دانی چه جواب خواهد داد؟
شاید باور نکنی ولی من جوابش را به تو می گویم شاید به ان دلیل که با این جماعت از کودکی که قرین انقلاب اسلامی بوده بزرگ شدیم اگر در خانواده ات ملایی نبوده یا در همسایگی ات بوده یا در کوچه خیابان دیده ای یا انقدر این مد ملابازی زیاد شده که اطرافیانت به ملای لباس شخصی تبدیل شده اند
و تو را به مثابه یکی از همانا سعی در هدایت دارند یا آنقدر در تلویزیون می بینی و می شنوی که حالاتشان را از بر می شوی شبکه یک را می زنی ملایی نشسته از اخرت و عقبی می گوید شبکه دو که می زنی در برنامه کارشناسی اقتصادی ملایی از مزایای هدفمند کردن یارانها می گوید شبکه سه ملایی در مورد ورزش افاضات می کند شبکه چهار نمایندگی اقا در دانشگاه از جامعه علمی می گوید شبکه پنج فیلم وسریال که ملایی نقش اول ان را ایفا می کند..شبکه شش هم که خبرها و اتفاقات حوزه را سمع و بصر ما می رساند....القصه می گفت جوان اگر می دانستی تو را چه در انتظار است در ان دنیا دیگر به سراغ شادیهای زود گذر نمی رفتی و مابقی عمرت را در راه خداپرستی صرف می نمودی..
نمی خواهم زیاد گیر بدهم.. گیر دادن به این قصم چیزها دیگر دمده شده ...همه گیر می دهند وگویی ملاک روشنفکری به مجیز گفتن به ادات و مناسک مردم عامه است.می دانم که یک ادم روشنفکر با یک ادم عامی فرق دارد همانطور که یک روحانی با یک عوام کالانعام فرق دارد..خلاصه خستگی من از دیگران نیست از خودم است که با غم زندگی کردم..خستگی ام از جبر زمانی و مکانی است که مرا به این دام اسیر کرده از اینکه مذهبی دارم سراسر غم و حسرت از این که بدبختانه جرات تغییر هم به خود نمی دهم و لااقل عرضه تغییر احوالات خود را هم ندارم..
شعر را دوست دارم نوشتن را هم دوست دارم.هر آنچه مرا لحظه ای به تعقل اندازد دوست دارم