صبح زود که از میادین شهر گذر می کنم جماعتی کارگر را می بینم در سرمای لرزان کز کرده در گوشه ای معمولا با لباس های مندرس و با کفشی نیم بند اکثرا ایرانی هستند و هر از چند گاهی افغانی هم می بینی
نشسته و هر اتومبیل که از کنارشان اهسته عبور می کند اینان منتظر برای دویدن به سمتش که شاید کارگر بخواهد
گاهی دیدم که برای کسب این مقام یعنی کارگری به جدال هم پرداخته اند
اکثرا ما حتی اجازه نگاه کردن به این بینوایان را هم به خود نمی دهیم رو برمی گردانیم و سریع از جلویشان رد می شویم.. من هر از چند گاهی خوب به چهره اینان نگاه می کم به چین و چروک صورتشان به دستانشان خوب نگاه می کنم که در سرما برای درست کردن ملات برج و باروی از اینان بهتران متحمل ترک شده و غمی را که در نگاه شان است خوب می فهمم
نگاهشان می کنم البته عاجزانه برای خود برای مملکتی که غم فقر عادی شده ..می دانم که اینان کودکانی چشم به راه دارند
می دانم که اینان خانوادهای دارند منتظر و برای همین رنج کار سخت را بر خود هموار می کنند..
هر روز که از عمر کوتاهم می گذرد و هر سالی که بر سنم افزوده می شود بر غمم نیز افزوده می شود
این ده روز محرم که گذشت و دیدم که این مردمان چگونه بر سر خویش می زنند در غم واقعه ای 1400ساله اما از غم هموطنان خویش فارغند به این حر ف بیشتر پی می برم شاید در گذشته این حرف را به کل رد می کردم اما هم اکنون خود به این نتیجه رسیده ام که مذهب ما افیونی برای مردم ما گشته لااقل در جامعه ما..با مذهب و ائین مذهبی برای خود بی حس کننده ای ساخته ایم و عقد های خویش را با ان تخلیه می کنیم و دچار یک نوع نعشگی ناشی از ثواب و ارامش خاطر می شویم..
روزگاری پیش در جمعهای روشنفکری می نشستیم خوب سیگار می کشیدیم و خوب حرف می زدیم و در ارزوهای دوردست دموکراسی و تحزب غرق می شدیم اما امروز که با چشمان خود می بینم فقر مردمانم.. محلهای را در وسط پایتخت می بینم که هنوز گاز ندارد..دخمه ای را می بینم که چندین نفر در ان زندگی می کنند ..در 20 کیلومتری پایتخت کوره دهاتهای را می بینم سراسر فقر.. دیگر حرهای قشنگ نمی زنم چون می دانم که شکم گرسنه حرف قشنگ نمی فهمد..
شاید بگویید دچار پوپولیست شده ام اما درد اول مردمم فقر است واین را من کاملا درک کرده ام..
شعر را دوست دارم نوشتن را هم دوست دارم.هر آنچه مرا لحظه ای به تعقل اندازد دوست دارم