|
بسان تکه گوشتی لخت بی جان از روی تخته گوشت قصابی جان پرت کرد قصاب بی مروت به بیرونم گربه بی چشم رو خورد قلب پیر محزونم
لیوانی پر
نیمه خالی چرک الود اما حیاتی فرار از غم
چه حاصل از نیمه پر دیدن
انگاه که پر است از خالی
ترسم که بمیرم و بماند ظلم ترسم که بمیرم و خانه اش اباد باد ترسم که بمیرم و بیهوده بمیرم ترسم که بمیرم مظلوم مظلوم بماند ترسم که بمیرم و بمیرم ای ظلم خانه ات ویران باد نمیمیرم تا نمیرانمت چنین مرگی ارزوست تا باد چنین بادا
خفته هوایی سنگین قناری بچه ای زرد رو و کلاغکان غرغرو سیاه رو صبح ها در شهر من بجای اوای گنجشکان زوزه ماشین می اید در دنیای ما زیبای در کتابها خفته داستانها فقط افسانه شهر من را با برجهایش بشناسید نه با ادمهایش
پشت شیشه های مه الود سوسوی نور خانه های گرم در هوای سرد وعابرین یخ هواشناسی می گفت در این حوالی توده هوای سرد منجمد کرده افکار را
روی ریلی بی انتها
قطار زمان را نتوان پنچر کرد صدای سوت لحظات خبر از پایان داستان دارد
مرده ام چندی پیش فهمیدم مرده ام حرف می زنم غذا هم می خورم محض احتیاط اما باز مرده ام کره خاکی را هم اشغال کرده ام اکسیژن را هم هدر می دهم اما باز هم مرده ام از ان زمان مردم که شرافت را با نرخ روز دلار سنجیدم مرده ام ازادیم را با صف سکه عوض کرده ام مرده ام و انسانیت را با مشتی پول مرده ام و من مرده ای متحرکم در شهر مردگان متحرک اینجا همه مرده ان صدا می اید؟!
قفس تن تنگ است پرنده روحم زخمیست شباهنگام بال می گشاید امیدی به پرگشودن نیست سینه به قفس می سپارد یا قفس بشکند یا که خود ازاد کند
کلهم اجمعین مشکل من با ادمای اتو کشیدست اونای که تند راه نمی رن تا نزاکتشون بهم نخوره تا چهارتا کتاب می خونن مدعی عقل برترن باهاشون اگه یه کم قاطی بشی از بالای عینک بهت نگاه می کنن صمیمیت را حماقت می دنن چهارتاکلمه قلمبه یاد می گیرن از سینما چهار تا اسم حفظ می کنن از ادبیات چهار تا واژه یاد می گیرن از روشنفکری تیپشو می زنن مابقی را عوام می دونن یه عینک تخمی هم می زنن خلاصه ای لج در می ارن
مشتی خاک می شویم و کره خاکی از من تو از پدران و نیاکان ما ساخته شده می میریم و زندگی می دهیم یا شاید عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد
هوا زیر صفر شد فاصله بودن و نبودن یک نون است گاهی هوای نون می کند دلم اما فاصله با تو بودن و نبودن دنیایست بدون نون
حالم حال نباتیست که ارام در چای تلخ لیز می خورد ذوب می شوم شیرین نیستم اما شیرینی می دهم تلخی می زدایم
دلم برای معصومیت از دست رفته ام تنگ است چه کسی معصوم ماند چه کسی پاک بود چه کسی ادم ماند چه کسی انسان بود همه ترسم از مرگ بود نه فقط مرگ مرگی در خور یک انسان شریف و در اوج بودن
برق شادی از فروختن اخرین توشه خنده شادی کودک دست فروش زبانه از عمق وجودش مانده در انتهای دستانش بیسکویت باد کرده درجه سومش پاهای وامانده در سرمایش جبر است قانون طبیعت سرنوشت یا عدالت تقدیر یا خواست الهی اما هر چه هست باز نیچه راست می گفت!
طبیعت چه خوش خیالبافیست زیبایش با زردی برگش و پیریش با سپیدی برفش وگاهی چه جفاکاریست وچه دلتنگ بی قرارم همه روزهای پاییزی همه بی تاب برگریزان در دلم اشوب فرداها برگی دیگر افتاد باز برگ محبوب من تو بمان تو بمان سبز باز شاید سبزی تو امید من باشد
با وجود خویش سر ناسازگاری دارم..نه در عدمم و نه در وجود. هستی شده است حال.. و ما بقی خلط بحث..از فهم که بگذریم عقل جوابگوی حال من نیست.می گویم خدارو شکر ..اری نگوییم شکر چه بگویم حوصله مجادله با ایمان ندارم که محال افتاد ولی خسته شدم از همه این بساطها من جمله این مقولات از فهم و درک تجربی گرفته تا مابقی قضایا.. ایمان به غیب تا ماوراعقل.همه این راها بارها طی شده است و شاید بی پایان می نموده. واین حال من گمگشته است در برهوت هستی
ادمک چرا ادمک شد؟ و انسانیت چرا ارزو شد؟ بیشتر شبیه ماشیتهای پیشرفته پیچیده با فرایند تبدیل انواع خوبیها به رذالت ها این همان داستان ماست در عصر تکنولوژی جای تعجب ندارد اگر خوب دروغ بگوییم پیچیده دروغ بگوییم عجیب باشیم وناشناخته
همه دنیا هم به زیر پایم بلغزد دل من نمی لرزد ببرد دنیا را اب اب در دلم تکان نمی خورد اسمان سقف من است وستاره چراغ خانه ام و طعامم از ازادی وسرنوشت من رهایی یک چیز در دل ان هم بماند تا بعد
کوره راهایی در میان کوهها مرا به خود می خواند
غریو تنهایی سر میداد
وهم ناله با من با زبان بی زبانی
رازها در دل نهفته داشت
و معشوقه ای در بر
زرد گونه ای سیاه بخت با تلاطمی از رویا... نشخوار گاو را دوست دارم دستگاه پیشرفته ایست! و باز کوره راها مرا به خود می خواند
پاییزان است برگهای زرد به ثمر نشسته اند هر برگ که راهی خزان می شود تو را به یاد می اورد هنوز طراوت از دست رفته سرمای تن بی جانت و نگاهی که گرمایی نداشت و وداع اخرین باور نمی کنم هنوز دوسال گذشت از روز واقعه پ ن 2: تقدیم به رفیق ابدی سید سعید
پرنده ای داشتم کوچک زیبا فاخته ای عاشق شیدا در قفس تنها تنها دوستش داشتم دانه آبش به راه بود بی معرفت بود روزی از قفس پرید وحالا بیشتر دوستش دارم جرات پریدن داشت
در دور دست دور برقی از نور تشنه کام حریص دوان و دلی پر امید گذشت و حال سراب بود و فریب وهنوز حریص تشنه و دوان و دلی ناامید دل جامانده در آن سراب باقی
اتشی در دل زبانه می کشید شعله اش گر می گرفت به زبان که می رسید سرخ می شد سرخفامیش سر سبز به باد می داد و کس نمی دانست که سربداران اتشها در دل داشته اند
ساعت گرد بود و عقربه های بیچاره دوان حیران از پی هم وصالی نبوده ونیست و تمام ابدیت تا ازلیت فقط حیرانند که چه می کنند فقط پیر می شوند بی شک پیرترین حیران زمانند
من از امتداد شب می ایم از تاریکی ظلمت راهی بس طولانی از انجایی که می سوزانندت به جرم وفاداری دروغ بود دروغ نیرنگ الا نیرنگ و سهم من چند دروغ بود شنیدم و گذشتم
یکی امد سنگی به دست کینه بر دل خصمی بر جان پرواز را کشت غمها را کاشت هم خاک من شب فروریخت ای هم صدا اکنون کجایی؟
در سر انچه داشتم در دل نگه داشتم برای روز مبادا ماند و ماند نمی دانستم می گندد گندید پر کرد بویش مشام تلخم را
دیواری بود به قامت بلندترین برجها دیوار تردید هر لحظه قد می کشید شک ملاتش بود پی اش از ناامیدی اجرهای بدبینی به نظاره که می نشستم رخنه می کرد ترس در وجودم نردبانی می خواهم. نردبانی از جنس عشق که ایمان بیاورم
زود بود روز ابستن اتفاقی نو بود و زمان زمان سزارین طفلیست به نام ازادی کودکی خواهد بود نورس پس از ان شب دردناک به گزاف نخواهد رفت خون یاران جوان |
About![]()
شعر را دوست دارم نوشتن را هم دوست دارم.هر آنچه مرا لحظه ای به تعقل اندازد دوست دارم Archivesدی 1390آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 خرداد 1390 فروردین 1390 بهمن 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 Links
دکتر علی شریعتی
|