تبليغاتX
اندیشه رهایی < <

اندیشه رهایی

بگو نان از کجا می خورد تا بگویم چه می اندیشد

بسان تکه گوشتی لخت بی جان

از روی تخته گوشت قصابی جان

پرت کرد قصاب بی مروت به بیرونم

گربه بی چشم رو خورد قلب پیر محزونم

+نوشته شده در جمعه 1390/10/30ساعت15:42توسط اباذر | |

لیوانی پر نیمه خالی

چرک الود اما حیاتی

فرار از غم

چه حاصل از نیمه پر دیدن

انگاه که پر است از خالی

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/21ساعت23:36توسط اباذر | |

ترسم که بمیرم و بماند ظلم

ترسم که بمیرم و خانه اش اباد باد

ترسم که بمیرم و بیهوده بمیرم

ترسم که بمیرم مظلوم

مظلوم بماند

ترسم که بمیرم و بمیرم

ای ظلم خانه ات ویران باد

نمیمیرم تا نمیرانمت

چنین مرگی ارزوست

تا باد چنین بادا

+نوشته شده در جمعه 1390/10/16ساعت22:42توسط اباذر | |

خفته هوایی سنگین

قناری بچه ای زرد رو

و کلاغکان غرغرو سیاه رو

صبح ها در شهر من

بجای اوای گنجشکان

زوزه ماشین می اید

در دنیای ما

زیبای در کتابها خفته

داستانها فقط افسانه

شهر من را با برجهایش بشناسید

نه با ادمهایش


+نوشته شده در دوشنبه 1390/10/12ساعت20:2توسط اباذر | |

پشت شیشه های مه الود

سوسوی نور خانه های گرم

در هوای سرد

وعابرین یخ

هواشناسی می گفت

در این حوالی

توده هوای سرد

منجمد کرده افکار را


+نوشته شده در دوشنبه 1390/10/05ساعت22:4توسط اباذر | |

روی ریلی بی انتها

قطار زمان را نتوان پنچر کرد

صدای سوت لحظات

خبر از پایان داستان دارد

 

+نوشته شده در جمعه 1390/10/02ساعت16:53توسط اباذر | |

مرده ام

چندی پیش فهمیدم

مرده ام

حرف می زنم

غذا هم می خورم محض احتیاط

اما باز مرده ام

کره خاکی را هم اشغال کرده ام

اکسیژن را هم هدر می دهم

اما باز هم مرده ام

از ان زمان مردم

که شرافت را با نرخ روز دلار سنجیدم

مرده ام

ازادیم را با صف سکه عوض کرده ام مرده ام

و انسانیت را با مشتی پول

مرده ام

و من مرده ای متحرکم در شهر مردگان متحرک

اینجا همه مرده ان

صدا می اید؟!

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/30ساعت19:14توسط اباذر | |

قفس تن تنگ است

پرنده روحم زخمیست

شباهنگام

بال می گشاید

 امیدی به پرگشودن نیست

سینه به قفس می سپارد

یا قفس بشکند یا که خود ازاد کند

+نوشته شده در سه شنبه 1390/09/29ساعت21:43توسط اباذر | |

کلهم اجمعین مشکل من با ادمای اتو کشیدست

اونای که تند راه نمی رن تا نزاکتشون بهم نخوره

تا چهارتا کتاب می خونن مدعی عقل برترن

باهاشون اگه یه کم قاطی بشی از بالای عینک بهت نگاه می کنن

صمیمیت را حماقت می دنن

چهارتاکلمه قلمبه یاد می گیرن

از سینما چهار تا اسم حفظ می کنن

از ادبیات چهار تا واژه یاد می گیرن

از روشنفکری تیپشو می زنن

مابقی را عوام می دونن

یه عینک تخمی هم می زنن

خلاصه ای لج در می ارن


+نوشته شده در یکشنبه 1390/09/27ساعت23:10توسط اباذر | |

 مشتی خاک می شویم

و کره خاکی

از من تو

از پدران

و نیاکان ما ساخته شده

می میریم و زندگی می دهیم

یا شاید عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد

+نوشته شده در جمعه 1390/09/25ساعت17:6توسط اباذر | |

هوا زیر صفر شد

فاصله بودن و نبودن

یک نون است

گاهی هوای نون می کند دلم

اما فاصله با تو بودن و نبودن

دنیایست

بدون نون


+نوشته شده در جمعه 1390/09/18ساعت13:23توسط اباذر | |

حالم حال نباتیست

که ارام

در چای تلخ لیز می خورد

ذوب می شوم

شیرین نیستم

اما شیرینی می دهم

 تلخی می زدایم


+نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/16ساعت20:20توسط اباذر | |

دلم برای معصومیت از دست رفته ام تنگ است

چه کسی معصوم ماند

چه کسی پاک بود

چه کسی ادم ماند

چه کسی انسان بود

همه ترسم از مرگ بود

نه فقط مرگ

مرگی در خور یک انسان

شریف و در اوج بودن




+نوشته شده در دوشنبه 1390/09/14ساعت14:12توسط اباذر | |

برق شادی از فروختن اخرین توشه

خنده شادی کودک دست فروش

زبانه از عمق وجودش

مانده در انتهای دستانش

بیسکویت باد کرده درجه سومش

پاهای وامانده در سرمایش

جبر است

قانون طبیعت

سرنوشت یا عدالت

تقدیر یا خواست الهی

اما هر چه هست

باز نیچه راست می گفت!


+نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/03ساعت14:14توسط اباذر | |

طبیعت چه خوش خیالبافیست

زیبایش با زردی برگش

و پیریش با سپیدی برفش

وگاهی چه جفاکاریست

وچه دلتنگ بی قرارم

همه روزهای پاییزی

همه بی تاب برگریزان

در دلم اشوب فرداها

برگی دیگر افتاد باز

برگ محبوب من تو بمان

تو بمان سبز باز

شاید سبزی تو امید من باشد

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/02ساعت21:55توسط اباذر | |

با وجود خویش سر ناسازگاری دارم..نه در عدمم و نه در وجود. هستی شده است حال.. و ما بقی خلط بحث..از فهم که بگذریم عقل جوابگوی حال من نیست.می گویم خدارو شکر ..اری نگوییم شکر چه بگویم حوصله مجادله با ایمان ندارم که محال افتاد ولی خسته شدم از همه این بساطها من جمله این مقولات از فهم و درک تجربی گرفته تا مابقی قضایا.. ایمان به غیب تا ماوراعقل.همه این راها بارها طی شده است و شاید بی پایان می نموده.

واین حال من گمگشته است در برهوت هستی

+نوشته شده در یکشنبه 1390/08/29ساعت23:43توسط اباذر | |


ادمک

چرا ادمک شد؟

و انسانیت

چرا ارزو شد؟

بیشتر شبیه ماشیتهای پیشرفته

پیچیده

با فرایند تبدیل انواع خوبیها به رذالت ها

این همان داستان ماست

در عصر تکنولوژی

جای تعجب ندارد

اگر خوب دروغ بگوییم

پیچیده دروغ بگوییم

عجیب باشیم

وناشناخته


+نوشته شده در جمعه 1390/08/27ساعت17:38توسط اباذر | |

همه دنیا هم به زیر پایم بلغزد

دل من نمی لرزد

ببرد دنیا را اب

اب در دلم تکان نمی خورد

اسمان سقف من است

وستاره

چراغ خانه ام

و طعامم از ازادی

وسرنوشت من رهایی

یک چیز در دل

ان هم بماند تا بعد

+نوشته شده در سه شنبه 1390/08/24ساعت23:40توسط اباذر | |

کوره راهایی در میان کوهها

مرا به خود می خواند

غریو تنهایی سر میداد

وهم ناله با من

با زبان بی زبانی

رازها در دل نهفته داشت و معشوقه ای در بر

زرد گونه ای سیاه بخت

با تلاطمی از رویا...

نشخوار گاو را دوست دارم

دستگاه پیشرفته ایست!

و باز کوره راها مرا به خود می خواند

+نوشته شده در شنبه 1390/07/30ساعت23:7توسط اباذر | |

پاییزان است

برگهای زرد به ثمر نشسته اند

هر برگ که راهی خزان می شود

تو را به یاد می اورد هنوز

طراوت از دست رفته

سرمای تن بی جانت

و نگاهی که گرمایی نداشت

و وداع اخرین

باور نمی کنم هنوز


پ ن:

دوسال گذشت از روز واقعه

پ ن 2:

تقدیم به رفیق ابدی

سید سعید


+نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/28ساعت18:11توسط اباذر | |

پرنده ای داشتم

کوچک زیبا

فاخته ای عاشق شیدا

در  قفس تنها تنها

دوستش داشتم

دانه آبش به راه بود

بی معرفت بود

روزی از قفس پرید

وحالا بیشتر دوستش دارم

جرات پریدن داشت

+نوشته شده در دوشنبه 1390/07/25ساعت20:31توسط اباذر | |

در دور دست  دور

برقی از نور

تشنه کام

حریص

دوان

و دلی پر امید

گذشت و حال

سراب بود و فریب

وهنوز حریص تشنه و دوان

و دلی ناامید

دل جامانده در آن سراب

 باقی

+نوشته شده در جمعه 1390/07/22ساعت22:59توسط اباذر | |

اتشی در دل زبانه می کشید

شعله اش گر می گرفت

به زبان که می رسید

سرخ می شد

سرخفامیش سر سبز به باد می داد

و کس نمی دانست

که سربداران

اتشها در دل داشته اند

+نوشته شده در دوشنبه 1390/07/11ساعت21:41توسط اباذر | |

ساعت گرد بود

و عقربه های بیچاره دوان

حیران

از پی هم

وصالی نبوده ونیست

و تمام ابدیت تا ازلیت فقط حیرانند

که چه می کنند

فقط پیر می شوند

بی شک پیرترین حیران  زمانند


+نوشته شده در یکشنبه 1390/07/10ساعت23:0توسط اباذر | |

من از امتداد شب می ایم

از تاریکی

ظلمت

راهی بس طولانی

از انجایی که می سوزانندت به جرم وفاداری

دروغ بود دروغ

نیرنگ الا نیرنگ

و سهم من چند دروغ بود

شنیدم و گذشتم


+نوشته شده در جمعه 1390/07/08ساعت22:28توسط اباذر | |

یکی امد

سنگی به دست

کینه بر دل

خصمی بر جان

پرواز را کشت

غمها را کاشت

هم خاک من

شب فروریخت

ای هم صدا

اکنون کجایی؟



+نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/07ساعت15:50توسط اباذر | |

در سر انچه داشتم

در دل نگه داشتم

برای روز مبادا

ماند و ماند

نمی دانستم می گندد

گندید

پر کرد بویش مشام تلخم را

+نوشته شده در یکشنبه 1390/07/03ساعت19:46توسط اباذر | |

دیواری بود به قامت بلندترین برجها

دیوار تردید

هر لحظه قد می کشید

شک ملاتش بود

پی اش از ناامیدی

اجرهای بدبینی

به نظاره که می نشستم

رخنه می کرد ترس در وجودم

نردبانی می خواهم.

نردبانی از جنس عشق

که ایمان بیاورم

+نوشته شده در شنبه 1390/07/02ساعت18:34توسط اباذر | |

زود بود

روز ابستن اتفاقی نو بود

 و زمان

زمان سزارین طفلیست

به نام ازادی

کودکی خواهد بود نورس

پس از ان شب دردناک

به گزاف نخواهد رفت

خون یاران جوان

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/30ساعت22:3توسط اباذر | |

دست بر روی دست

دست در دست

سنگ در دست

رگ پیوسته می زند

دستها بی تابی می کنند

دستهای پر خیر شکستند

پاها در گل  ماندند

دستی براید شمعی برارد..

 

+نوشته شده در دوشنبه 1390/06/28ساعت23:9توسط اباذر | |